| نياز | |
|
۱۳۸۸/٢/٩
یان مک اوان
یک جایی نزدیک خونه مون هست که می شه ازش کتاب کرایه کرد در مقابل ودیعه. تازگی ازش یکی از کارهای قدیمی یان مک اوان رو گرفتم به اسم The Child in Time که سال 1987 منتشر شده. فکر کنم می شه ده دوازده سال قبل از این که مک اوان جایزه بوکر رو ببره. راستش من تا حالا از مک اوان هیچی نخونده بودم چیزی هم راجع بهش نمی دونستم. اما این کتابه از همون صفحه اولش به شدت آدم رو می گیره. خیلی چیره دسته این نویسنده توی انتقال احساس. ایده های جالبی هم طرح می شه. هنوز بیشتر از صد صفحه اش رو نخوندم ولی تا این جا خیلی خیلی خوشم اومده. در ضمن بعد از این که بهش علاقه مند شدم و گشتم فهمیدم که فیلم کفاره Atonement رو از روی یکی از رمان های مک اوان ساختن و یکی از کتاب هاش هم با عنوان روز داوری به فارسی چاپ و منتشر شده. مترجمش هم کاوه شجاعیه ۱۳۸۸/۱/٢٥
تزم در مورد جرج الیوته، تحلیل آرکی تایپی رمان های جرج الیوت. فصل اولم راجع به اولین رمانش بود: آدام بید. هنوز دارم روی فصل اول کار می کنم. رمان خوشگلیه البته اگه حوصله فضای قرن نوزدهم انگلیس رو داشته باشین. باید برم آرایشگاه که هیچ وقت حوصله اش رو ندارم. خوبیش اینه که این آرایشگاه هندی که می رم کارشون رو تندتند و بدون حرف زدن انجام می دن. مثل این آرایشگاه ایرانی ها نیست که باید تمام زندگی طرف رو بشنوی و اون هم متقابلاً انتظار داشته باشه تو از سیر تا پیازت رو براش بگی. بچه ها تطیلی بین دو ترمشونه و خوابن. ساعت ده و سی و پنج صبحه به وقت مالزی. از اون ور تا بوق سگ بیدار می مونن. تعطیلی این جوری بهشون مزه می ده: با برعکس کردن همه روتین های ایام مدرسه. فعلاً همینا ۱۳۸۸/۱/٢۳
شروع دوباره
بعد از مدتها دوباره اومدم این جا. تو این مدت حال خودم رو خوب کردم (با یک عالمه کمک از بقیه). زندگی رو دوباره به شدت دوست دارم و هر روزی رو اندازه دو روز زندگی می کنم. از اواسط تیر اومدیم مالزی. من از یو ام پذیرش گرفتم برای دکترا. بچه ها رو گذاشتیم دوتا مدرسه مختلف که هر کدوم از مدرسه خودشون خیلی خوششون اومده. پیشرفتشون هم خیلی خوب بوده خدا رو شکر. ه.گ. ایران مونده و کار می کنه و هر چند وقت یک بار می آد مدتی پیشمون. تنها مسئله همین دوری از اونه. چندتا کتاب خیلی خوب خوندم توی این مدت که بیشترش برای تزم بود ولی یکیش یک رمان فوق العاده بود از یک نویسنده نروژی به اسم پر پترسون. ترجمه انگلیسیش رو خوندم. عنوان کتاب اینه Out Stealing Horses حرف زیاد دارم و وقت کم. پرشین بلاگ هم تو این مدت زیاد تغییر کرده. باید ریزه کاری های اون رو هم یاد بگیرم. مخصوصاً نیم فاصله اش کو؟ ۱۳۸٦/۱۱/۱٩
سالمرگ دایی جون نزدیکه و من که تمام این یک سال رو نصفه زندگی کردم دیگه خیلی کلهپا شدم این روزها. امروز برنامه دانشوران رادیو فرهنگ با دکتر باستانی پاریزی مصاحبه میکرد که دایی جون عاشق کتابهاش بودن و همی و فرهاد همیشه عیدی جدیدترین کتابش رو به دایی جون میدادن. باز هم داره عید میآد و تظاهر به شاد بودن و کارناوال تبریک گفتن و شنیدن. اه. بگذریم... دیشب I Am Legend رو دیدیم و خیلی خوشمون اومد. خیلی. به شدت توصیهاش میکنم. کتاب قدرت اسطورهی جوزف کمبل دستمه. در واقع مکتوب یک برنامهی تلویزیونی مصاحبه با کمبله. جالبه شهریار جمع ده بر یک رو یاد گرفته و خیلی هم خوب یاد گرفته. من هی ذوق میکنم و ه.گ. و نگار یک جوری نگاهم میکنن که مگه فیل هوا کرده؟! به نگار که گفتم شهریار جمع ده بر یک رو یاد گرفته، خندید گفت من هم بلدم! دلم یک شکلات پر از فندق میخواد و سبکبالی نوزده سالگیم رو. اولیش رو میتونم بخرم و بگم گور بابای چاق شدن و غیره. دومی رو فقط میتونم به خودم دلداری بدم که تجربه و ثبات سی و نه سالگی هم عالمی داره. اما خیلی دلم برای خندههای اون وقتها تنگ شده ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
«چطور است که بچهها این قدر باهوش و بزرگها این قدر احمقند؟ حتماْ کار تحصیل است!» - الکساندر دوما تعطیلی برف مبارک! ۱۳۸٦/۱٠/٤
اول یک سایت خوب دیگه که هم به بهبود انگلیسی آدم کمک میکنه، هم مرجع خوبیه برای پیدا کردن معانی لغات و اصطلاحات و غیره http://www.thefreedictionary.com من خودم این قدر از این سایت خوشم اومد که فعلاْ گذاشتم هوم پیجم باشه. از بازیهایی که توی صفحهی اولش داره خیلی لذت میبرم. این که میشه قیافهاش رو عوض کرد و بعضی از قسمتهاش رو که آدم میدونه سراغشون نمیره کاملاْ حذف کرد عالیه. سولماز جونم یادداشتت برام خیلی جالب بود. دوست دارم علتش رو بدونم. اگه میشه برام مفصل بنویس. معمولاْ خوب نتیجه میگیرم از قرار دادن پاداش برای بچهها، چه بچههای خودم و چه بچههایی که بهشون درس میدم. مثلاْ الان شهریار مشکل سلام کردنش تقریباْ حل شده و خودش هم پیشقدم میشه و میره دست هم میده. دیگه هم پاداشی براش در کار نیست چون نهادینه شده. در عوض خودش پیشنهاد کرد برای دمپایی پوشیدن یک چارت بکشیم و جایزه بگذاریم. یادته خودم چه قدر همه رو عذاب دادم تا اهل دمپایی شدم؟ اون قدر که شما تولدی بهم دمپایی دادین؟!! دنیا دار مکافاته ظاهراْ آزی خانم براتون ئیمیل میزنم و امیدوارم بتونم مشکلتون رو حل کنم. آخ جون نگار از پنجشنبه تعطیل میشه به خاطر امتحانات ترمش. تا آخر امتحانهاش هم فقط میره مدرسه امتحان میده و برمیگرده پیش خودم. خیلی مزه میده این همه وقت دونفری با دخترکم. ۱۳۸٦/۸/٢۸
دوستم یک سایت فوقالعاده معرفی کرد که دیروز جفت بچهها رو عضوش کردم و هردو هم خوششون اومد. این سایت مطالب درسی از آمادگی تا پایان دبیرستان رو طبق سیستم آموزشی کالیفرنیا به صورت فلشکارتهای انگلیسی در آورده و استفاده ازش هم مجانیه. سیستمش تقریباً مثل لایتنره ولی تنظیم دوره تکرار و اصولاً تکرار شدن یا نشدنش با خودته. یک سر بزنین: یک ترجمهی جدید گرفتم و کار ویرایشی هم که دستم بود ادامه داره. قراره مادر و پسرخالهی ه.گ. بیان پیشمون که همهچیش خوبه الا این که باید خونه رو تمیز کنم!! کاش مثل این یخچالهای ضدبرفک که الان دیگه این قدر عادی شدن خونهی ضد کثیفی و نامرتبی هم درست میکردن و خودش خودش رو تمیز و مرتب میکرد. پاشم برم... ۱۳۸٦/۸/٩
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد دلم برای دایی جون یک دنیا تنگ شده.... تافلم افتاد جلو و همین جمعه است. یکی وقت امتحانش رو کنسل کرده بود. مشکل اصلیم فعلاْ اینه که وقت برای قسمت اسپیکینگ کم می آرم. کلی از حرف هام نزده باقی می مونه! نوک انگشت چهارم دست راستم رو هم سه شب پیش با رنده تقریباْ کندم که فکر می کردم کار به بخیه بکشه ولی انگار داره جوش می خوره فقط هنوز درد داره و نمی تونم باهاش تایپ کنم که امیدوارم تا جمعه این دردسر بر طرف بشه چون قسمت رایتینگ همه اش تایپه. اسباب کشی مادر و پدرم انجام شد اما هنوز خوب جا نیفتادن. تقریباْ هر روز اون جام. دیدن این که ظرف یک سال دوتاییشون مخصوصاْ مادرم که کلی فعال و سرزنده بود این جوری سالخورده و ناتوان شدن خیلی دردناکه. مادرم دیگه بیشتر روزها حتی غذا هم نمیتونه بپزه هزارتا چیز خوب و نقطه روشن توی زندگیم هست که شاکر همه شونم مخصوصاْ ه.گ و بچهها. اما یک موقعهایی هم هست که اصلاْ میل جهان ندارم. دلم برای سینه صاف کردن های دائمتون تنگ شده. همونایی که غر خاله جون رو در می آورد. دلم برای لبخندهاتون که هیچکی مثلشو نداشت تنگ شده. حتی برای اخمهای پردرد اون ماههای آخر هم. دلم اون دستهای بزرگ و پرگره و قویتون رو میخواد. دوستتون دارم... ۱۳۸٦/٧/٢٧
بهه. کلی نوشتم وقتی زدم روی ارسال مطلب و بازسازی وبلاگ همهاش پرید! خوب سعی میکنم دوباره بنویسم: اووووه واقعاْ از اول مرداد تا حالا ننوشته بودم؟ چقدر زود گذشته پس. اول بنویسم که از اون موقع تا حالا چیها شده. هری پاتر هفت رو بلعیدم (باز هم به زبون اصلی. بعضی از این ترجمههایی که ازش شده چقدر هولهولکی و مزخرفن! یکی عنوان کتاب رو ترجمه کرده هری پاتر و قدیسان مرگبار!!!!! آخه عمو، یک دور کتاب رو میخوندی ببینی جریانش چیه.) عالی بود. از همه جلدهاش بیشتر چسبید و دایره قصه رو به بهترین وجه کامل کرد. یک کتاب غیرداستانی خیلی خوب هم خوندم که مال خانم شینودا بولن بود اما عنوان فارسیش بس که دراز بود یادم رفته! انگلیسیش میشد Goddesses in Every Woman. فارسیش یک چیزی تو مایههای اساطیر و روانشناسی زنان بود. یک فصل کاملش هم که مربوط به آفرودیت خدابانوی عشق و شور بودش حذف شده بود. اگه احیاناْ کسی این کتاب رو به انگلیسی داره میشه به من قرض بده؟ دیگه دیگه... مادر و پدرم خونهای رو که سی و هفت سال بود توش نشسته بودن فروختن و یک جای کوچولویی خریدن نزدیک ما و خواهرم اینا. قراره دوشنبه تحویلش بگیرن. اما از اواخر شهریور که دردهای آرتروزی مادرم خیلی تشدید شده بودن آوردیمشون پیش خودمون. یک چند روزی این وسطها میرفتن خونه قدیمی که هنوز تحویل خریدار ندادن و بعد برمیگشتن. نتیجه مثبت این اقامت نزدیک شدن مادرم و شهریار به هم بود. بچهها هم که دوباره رفتن مدرسه. شهریار دوم دبستان و نگار اول دبیرستان. جفتی خیلی راضی هستن و مدرسههاشون رو دوست دارن. نگار عاشق شیمی شده. ژن شیمی خانواده بالاخره به اون هم رسید. خودم چی؟ یک ترجمه فیلم کردم برای تهیه زیرنویس انگلیسی یک فیلم مستند ایرانی. خیلی چسبید. یک کار ویرایش دستمه که با جدیت تمام و با مدیریت ه.گ. روش کار میکنم. اما بیشتر وقتم فعلاْ مصروف مامانمه. این چند روزه مادر و پدر ه.گ. هم پیشمون بودن و دیشب رفتن. تو مدرسه شهریار هم هفتهای ۵ ساعت انگلیسی درس میدم البته نه به کلاس شهریار. وقتی دوباره تنها بشیم یک برنامه منظم تافلخوانی برای خودم میگذارم که تا دو ماه دیگه امتحانش رو بدم. یک سری کتاب هم باید برای نوشتن پروپوزال بخونم. یک وبلاگ هم معرفی کنم که به خصوص به درد مادرهایی که بچه کوچیک دارن میخوره: http://berimbazi.persianblog.ir دیگه همینا فعلاْ ۱۳۸٦/٥/۱
هری پاتر رو رسوندم به جلد ششم و چون جلد ششمش رو نگار گم کرده بود دانلودش کردم و روی مانیتور میخونمش. جلد به جلد از این کتاب بیشتر خوشم اومده. جلد پنجمش اصلاْ عین ایران بود! هفتمین جلد رو هم یک خانم خیلی ماه برای نگار هدیه تولد فرستاده که وقتی برسه هم نگار و هم مامانش رو خیلی خوشحال میکنه :-) هنوز هم غم دایی جون یک مرتبه و بیخبر سرم خراب میشه. اما این جا دیگه بیشتر از این نمینویسم ازش. یک کتاب دارم میخونم به اسم Archetypal Explorations که خیلی طرف پیچیده نوشتهاتش. یعنی یک جوری که چیزهایی رو هم که قبلاْ بلد بودم وقتی توی این کتاب میخونم باید دو سه دفعه بخونم تا بفهمم! اگه کسی کتاب سادهتری در مورد کهنالگوها یا آرکیتایپها میشناسه چه فارسی چه انگلیسی، ممنون میشم معرفی کنین. مشکل این کتابی که دارم الان میخونم به خصوص اینه که ارتباط کهنالگوها رو با جامعهشناسی در نظر گرفته در حالی که من هدفم ارتباطشون با ادبیاته. این کتابه رو که تموم کردم یک کتاب نورتروپ فرای و یکی از میرچا الیاده و یکی هم درباره یونگ رو گذاشتم توی نوبت، اما باز فکر کنم هیچ کدوم اینا دقیقاْ اونی که من میخوام نیست و باید برم بجورم کتابهای مرتبطتری پیدا کنم. جمعه رفتیم روز سوم رو دیدیم. من زیاد خوشم نیومد ولی ه.گ. و نگار دوستش داشتن. شهریار هم از قسمتهای جنگیش کیف کرد! البته گفت اخراجیها باحالتر بود! برای من قشنگی فیلم فقط این بود که آخرش رو تونسته بود طوری در بیاره که آدم برای فواد متاسف بشه نه این که کف بزنه که مرد. ولی به جز این نچ. فیلم هری پاتر رو هم به اصرار بچهها از قسمت اول تا آخر قسمت سومش رو دیدم و از اون هم اصلاْ خوشم نیومد. به نظرم روح مطلب توی جلوههای ویژهی فیلم گم شده بود و جزئیات اساسی و شخصیتپردازی فدای صحنههای هیجانانگیز شده بودن. چه قدر غر زدم! ببخشین :-) به جبرانش یک سر به این سایت بزنین و اگه دوست داشتین، یک دوست مکاتبهای برای خودتون انتخاب کنین. خوب دیگه برم. شاد و خوش باشین [خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك ه.گ.= همسر گرامي نگار= دخترم- متولد سال 72 شهريار= پسرم- متولد سال 79 ![]() به گروه والدین ایرانی در ياهو بپيونديد
وبلاگهاي اعضاي گروه والدين ايراني
فك و فاميل
نوه دايي آبادان پاركانت آبادان روزي روزگاري آباداني جنتلمن داتيس داستان يك شهر دانشجوي باراني یک شاخه نبات schlager پاگرد خورشيد خانوم سايه طنين يك ترانه كافر خداپرست كتابدار يادداشت هاي يك ناشر جوان من و روحم من و ماني نوشي و جوجه هايش يادداشتهاي يك طبيب Lenz Electronic Arts |
