نياز
۱۳۸۱/٦/٥
 
ديشب مادرم زنگ زد. ما اين جا قوم و خويش نداريم (به جز برادر شوهرم که در شهری حدودا ۱۰۰ کيلومتری اين جا زندگی می کند) و من هر روز عصر با مادرم تلفنی صحبت می کنم. به خاطر همين خودش فقط وقتی زنگ می زنه که کار مهمی پيش بياد يا دلش تنگ بشه. اما ديشب که زنگ زد گريه توی صداش بود. دلواپس ما بود به خاطر حمله ای که به بصره شده و نزديکی ما به مرز عراق. می گفت تو رو خدا اگه ديدين خبريه پاشين بيان، خب؟ بهش قول دادم و موقع خواب داشتم فکر می کردم اگه کار به اون جا برسه چه جوری می شه. حتی داشتم فکر می کردم چيا رو بايد برداريم. و غصه ام شده بود که احتمالا کامپيوتر رو نمی تونيم ببريم! داشتم فکر می کردم به فيلم شاهکار گل های هريسن که راجع به جنگ داخلی يوگسلاوی بود و به Wind Talker كه اون هم يك فيلم جنگي بي نظير ديگه بود راجع به جنگ جهاني دوم با بازي نيكلاس كيج و اين دوتا فيلم حتي بيشتر از نجات سرباز رايان گويا بودن در مورد اين كه جنگ چيه و چه فاجعه ايه. خدا كنه پيش نياد. من براي بچه هام مي ترسم و براي همه بچه هاي ديگه.
امروز نگار كه از فوتسال آمد دو تا دوستش رو هم كه با هم خواهرن و يكيشون همكلاس نگار بوده با خودش آورد و اجازه گرفت كه بچه ها تا ساعت ۹ شب پيش ما بمونن. آخه ساعت ۵ سه تاييشون با من كلاس انگليسي دارن. الان هم صداشون در اومده برم ببينم چه خبره.
كازيبلانكاي عزيز، طرز گذاشتن عكس هاي گوگلي رو برات اي ميل مي كنم. ولي هنوز عكس هاي شخصيم رو كه گذاشته ام توي اينترنت موفق نشده ام اين جا ظاهر كنم و هم چنان دارم سعي مي كنم!
فعلا.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]