نياز
۱۳۸۱/٦/۱٠
 
چه خوب که دوباره می شود اين جا نوشت. با اين که مدت انتظار برای تموم شدن اسباب کشی پرشين بلاگ زياد نبود ولی خيلی دلم برای اين صفحه و برای اين نوشتن تنگ شده بود. ه گ و شهريار رفتن دنبال نگار که از فوتسال بيارنش. خواهرم قبل از اين که شهريار به دنيا بياد يک صندلی ماشين خوشگل با ابهت براش فرستاده بود. اما شهريار که دوماهه شد ما پيکانمون رو فروختيم و دو سال بی ماشين بوديم و توی نوبت پژو. در نتيجه صندليه مونده بود بلا استفاده. شهريار هم بالطبع عادت بهش نداشت و وقتی ماشين گرفتيم و صندلی رو نصب کرديم بعد از مدتی صندليه دلش رو زد و می خواست خودش تنهايی بشينه "روي صندلي مامان" كه البته خيلي خطرناك بود. هيچ جوري هم راضي نمي شد تا آخر ه گ يك رشوه درست و حسابي بهش داد و گفت اگه بشيني روي صندلي شهريار برات يك اسباب بازي خوشگل مي خرم و همون جا پياده شد و يك جرثقيل مفصل كه سه جاش رو مي شه بلند و كوتاه كرد و جايگاه راننده اش رو مي شه چرخوند از پلاسكويي خريد و تقديم آقا شهريار كرد كه افتخار داده بود و توي صندلي خودش نشسته بود از اون روز مشكل حل شد.
به باز شدن مدارس چيزي نمونده. دخترم امسال مي ره كلاس چهارم. چه قدر اين بچه ها تند و تند بزرگ مي شن.
دارم يك فيلم خيلي جالب مي بينم به اسم گزارش اقليت (Minority Report). نوشتم دارم مي بينم چون كه خيلي وقته نشده يك فيلم سينمايي رو از اول تا آخر بشينم نگاه كنم (به جز اون شير نرينه يا شب برهنه اه اه) و دائم مجبورم وسطش فيلم رو نگه دارم و پا شم و بعد از مدتي دوباره بيام سروقتش. خلاصه فعلا وسط سي دي اولشم. كي تموم بشه خدا مي دونه!
كتاب Final Decree (حكم نهايي) تموم شد و به خودم زنگ تفريح دادم و دارم Clocks اثر آگاتا كريستي رو مي خونم. معمولا يك فارسي مي خونم يك انگليسي ولي اين دفعه جر زدم.
فكر كنم امروز يك دفعه ديگه هم بيام اين جا و بنويسم كه از عقده ديروز در بيام!
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]