نياز
۱۳۸۱/٦/۱۱
 
نتايج دانشگاه آزاد در آمد (حداقل از نوع اينترنتيش). امسال ما يک عالم کنکوری داشتيم که از همه مهمترشون برای من خواهرزاده ام بود و نوه داييم. اولی پسر دومی دختر. اولی کاردانی نقشه برداری ميبد قبول شد که فکر کنم اصلا نره و دومی معماری تهران جنوب. اولی مسافرته و خودش خبر نداره، دومی معلومه که کاملا ذوق زده است.
ياد موقعی افتاده ام که خواهرزاده ام نويد از الان شهريار من هم کوچيکتر بود. من قبل از اين که بچه دار شم هيچ کسی رو توی دنيا به اندازه و مثل نويد دوست نداشتم. الان هم با بچه هام تو یه ردیفه. آدم معمولا اون جور که به يک بچه عشق بی قيد و شرط پيدا می کنه به آدم بزرگ ها نمی تونه. نويد برای من اين بود و هست که هر کاری بکنه هر چی باشه من شديدا عميقا و از ته ته دلم دوستش دارم. خواهرم می گفت خبر دانشگاه آزاد رو به نويد نداده که سفرش خراب نشه. می گفت وقتی برگرده می فهمه. می دونم تقصیر خودشه که درست درس نخوند ولی... ولی دلم می خواست يک حباب گنده می شدم و همه اونايی رو که خيلی دوستشون دارم می پوشوندم که هيچ آسيبی بهشون نرسه. می دونم ابلهانه است، می دونم خودم هيچ وقت نمی خوام توی حباب زندگی کنم، ولی با اين همه....
از يک چيز ديگه هم دلم گرفته. از اتفاقی که برای وحيد افتاده. خودتون بريد بخونين.
تا فردا
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]