نياز
۱۳۸۱/٦/۱٢
 
از فرصت کمم استفاده کنم! ساعت ده شبه و اين وقت شب معمولا شهريار می چسبه به من، اما حالا استثنائا مجذوب برنامه محبوبش teletubbies ئه كه تلويزيون كويت هر روز عصر پخش مي كنه و چون اون موقع معمولا شهريار خوابه من براش ضبط مي كنم كه در همچي مواقعي به عنوان بگير بنشان ازش استفاده كنم!
دوست عزيزي كه نويسنده وبلاگ كافه نادري است و تا شش سالگی در آبادان زندگی می کرده از من خواسته که اين جا بيشتر از آبادان بنويسم. البته ما خودمون آبادانی نيستيم، ولی ه گ (همسر گرامی) از سال ۷۰ و من از سال ۷۱ در اين جا زندگی کردیم و نمک گير شديم. شهريار هم که اصلا متولد اين جاست و می تونه ادعای بچه آبادان بودن بکنه که البته با توجه به خلق و خوی خوشش پر بيراه هم نيست. خلاصه، خونه ما در حومه آبادان، در بريم شمالی است که محله ای آروم و سرسبزه. من اين جا رو خيلی دوست دارم. خونه ها همه ويلايي اند و چمن و گل و درخت دارن. دورتادور حياطشون هم توري سيميه يا به قول اين جايي ها كه هنوز از خيلي از كلمات انگليسي در محاوره شون استفاده مي كنن fence. به حياط هم مي گن باغ و به حياط خلوت مي گن حياط. در حياط به خيابون هم از اين درهاي نرده اي يا gate ئه. درست روبه روی خونه ما دبستان دخترمه و توی حياط که وايسيم هم باشگاه گلستان رو می بينيم و بوی غذاهاش رو می شنويم (البته شبها چون نهار فقط روزای جمعه دائره). امشب هم جاتون خالی رفتيم باشگاه. چون غروبا ديگه اون گرمای مرداد رو نداره و هوای قابل تحمليه پياده رفتيم و کلی کيف کرديم. ه گ و نگار رفتن فيش بگيرن و غذا بخورن و من و شهريار مونديم توي محوطه تا شهريار تاب و سرسره و .... سوار شه. بعد قرار بود ه گ بياد شيفت من رو تحويل بگيره كه خوشبختانه شهريار خودش بعد از حدود ۲۰ دقيقه بازي تصميم گرفت بره تو. رفتيم و ه گ و نگار رو در سالن سمت چپ پيدا كرديم كه مشغول خوردن بودن. شهريار شايد دو دقيقه نشست و بعد يك ني ني هم قد و قواره خودش پيدا كرد و تصميم گرفت باهاش دوست بشه. ني نيه هم كه از زمره نسوان بود و حساب كار دستش بود به شهريار حالي كرد كه دوستي خشك و خالي فايده نداره و بايد بهش چيپس رشوه بده تا بلكه يك كم تحويلش بگيره!! طفلك پسرم دوزاريش نمي افتاد. بالاخره گاگا (شهريار به نگار مي گه گاگا) روشنش كرد و يك چيپس داد دستش كه اينو بده به ني ني. اين جور وقتا كه مي شه تخيل من بال در مياره و مي ره به بيست سي سال ديگه و از خودم مي پرسم يعني من چه جور مادرشوهري مي شم؟ (و در مورد نگار چه جور مادرزني). اگه مثل مامان ه گ بشم كه عاليه. البته هنوز مادرزن گري شو نديدم چون خواهر ه گ هنوز مجرده. ولي مادر شوهر نازنينيه. خدا حفظش كنه.
شهريار يك اسباب بازي با خودش آورده بود كه يك اردكه پشتش يك گوي شيشه ايه كه توش يك عالمه توپ كوچولوئه. يك طناب هم به گردنشه و چهار تا چرخ هم داره. وقتي طناب رو بكشي، گوي مي چرخه و توپاي توش شروع مي كنن به سر و صدا و اردكه هم هي كله اش رو مي چرخونه اين ور مي چرخونه اون ور. موقع برگشتن شهريار اين اردكه رو پشت سر خودش مي كشيد و سر و صدايي راه انداخته بود كه نگو و نپرس و البته كيف دنيا رو مي كرد حالا هم داره با ه گ تلويزيون نگاه مي كنه. نگار هم داره يكي از كتاباي رامونا رو مي بلعه. هري پاتر ها رو كه خورد و تموم كرد. ديشب بردمش به تنها كتابفروشي درست و حسابي شهرمون كه يك كيوسك فسقليه به اسم كتابفروشي الفبا، توي پاساژ بالاي قنادي لادن. كتابها رو چپونده كنار هم و تا سقف چيده، ولي از اوناس كه خودش مي دونه چي داره مي فروشه و قشنگ راهنمايي مي كنه. نگار هم با پول خودش براي خودش دوتا كتاب خريد كه شد ۵۷۰۰ تومن. خيلي خوشم اومد. معمولا پولش رو نگه مي داشت براي اسباب بازي يا اگه كتاب مي خريد در حد ۵۰۰-۶۰۰ تومن و بقيه رو ما براش مي خريديم. اما حالا با چنان سرعتي كتاب ها رو مي خونه و مي گذاره كنار كه ديگه خريد ما براش كفاف نمي ده. خب، من هم برم هندونه رو بشورم و نگار رو صدا كنم همه با هم بخوريم. شما هم بفرمايين!
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]