نياز
۱۳۸۱/٧/٢٠
 
شيش و نيم صبحه. ه.گ. من رو بيدار کرد و رفت سر کار. نگار اين هفته صبحيه. از يک ربع به هفت شروع می کنم بيدارش کردن. اول که بيدارش می کنم ۵ انگشتش رو باز می کنه و مياره بالا يعنی ۵ دقيقه بهم مهلت بده! اين قضيه معمولا همين جوری ادامه پيدا می کنه تا ساعت هفت که بالاخره رضايت می ده از تخت بياد بيرون. خوبيش اينه که مدرسه اش همين روبه روی خونه است و دو قدم بيشتر راه نيست. ديشب فکر کنم يک و خورده ای بود که خوابيد. البته از ده توی تخت بود ولی وروجک خوابش نمی برد. ديروز صبح ه.گ. خواهرش سارا و نگار رو برد که به سارا رانندگی ياد بده. وقتی برگشتن معلوم شد نگار رو هم نشونده بوده يک سری پشت فرمون! ه.گ. خودش از دوازده سيزده سالگی رانندگی می کرده و حتی يک بار خانواده رو از کرمونشاه تا مشهد برده بوده. من از اون ترسوهای روزگارم که همه کارهام بايد طبق قانون باشه ولی ه.گ. اصلا و ابدا. خلاصه نگار کيف کرده بود و سارا هم ترسش ريخته بود و پژو ملوسه هم الحمدالله صحيح و سالم به خونه برگشت!
کتی جان ببخش که ديروز جواب ئی ميلت رو ندادم. جمعه ها مخصوص خانواده است و هوو مياد سر کامپيوترم! آخه ه.گ. روزهای ديگه دوازده ساعت سر کاره و تا شش و نيم عصر نمياد خونه ولی جمعه ها خونه است و می خواد کمبود بودنش رو تلافی کنه! الان می شينم خوشگل واسه ات می نويسم
خورشيد خانوم عزيزم، خيلی خيلی مرسی که وسط اون همه کار تونستی بيايی اين جا رو ببينی و کلی ذوق زده شدم که خوشت هم اومد. اميدوارم کار تزت خيلی خوب و سريع پيش بره و بتونی دوباره از زندگی تمام و کمال لذت ببری
الهااااااام، الهاااااام، الهاااااام!
کجايی خوشگله؟
خوب ساعت يک ربع به هفت شد. برم اولين اخطار رو به نگار بدم!
خداحافظ...
هه هه، رفتم نگار رو بيدار کردم. پاشد توی تختش نشست و تن کش کرد. دور و بر رو نگاه کرد. استخون های تنش رو جرق جرق صدا داد. لحافش رو روی خودش مرتب کرد و نگاه عاقل اندر سفيهی به من انداخت که نگو و دوباره گرفت خوابيد! خدا عاقبت ما رو به خير کنه، دوباره شنبه صبح شد و اول هفته صبحی!!
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]