نياز
۱۳۸۱/٧/٢۳
 
برای فردا بايد يک روزنامه ديواری بهداشتی تحويل بديم! شادی، دوست صميمی نگار و همکار روزنامه ديواريانه اش امروز از نهار اومده اين جا که با هم کارهاش رو بکنن. اول رياضيشون رو حل کردن و بعد نهار خوردن و بعد هم مشق هاشون رو نوشتن. حالا دارن مطالب روزنامه رو روی مقوايی که من کادربندی و خط کشی کردم می نويسن. خدا کنه خراب نشه و گرنه بايد دوباره برم مقوا بخرم. از اول دو تيکه بود ولی تيکه زاپاسش رو شهريار روزنامه درست کرد!
راستی توی اون يک ماهی که پرشين بلاگ با من قهر کرده بود و راهم نمی داد نشد بنويسم از کتاب هايی که خونده ام. کتاب خوندن من که در سال های ق.ش. (قبل از شهريار) هم به اندازه کافی قر و قاطی بود حالا ديگه خر در چمن شده. من اون وقت ها از برنامه کتاب خوانی روز عقب بودم چون کتاب های انگليسی رو هم داشتم که بخونم واسه همين يک هو يک کتاب مطرح می رفت توی صف و چند سال بعد از اين که همه نقدش هم کرده بودن من تازه می رسيدم بخونمش. مثلا خانواده تيبو رو سه سال پيش خوندم. حالا بعد از به دنيا اومدن شهريار که ديگه شد مکافات چون اولش که فسقلی بود ميليون تا کار داشت و بعد هم که پا در آورد دشمن کتاب خوندن مامانش شد و شد عضو حزب نازی و دائم مشغول پاره کردن کتاب های رديف پايين کتابخونه بود. بعد از مدتی به اين نتيجه رسيدم که شايد تنها راه حل اين باشه که کتابم رو توی دستشويی بخونم! حالا هميشه يک کتاب باز روی سيفون دارم و از همون فرصت های دو سه دقيقه ای استفاده می کنم و هر يکی دو هفته يک کتاب تموم می کنم. توی اين مدت ليدی ال رومن گاری رو خوندم که برعکس بقيه کارهاش از اين يکی خوشم نيومد، چراغ ها را من خاموش می کنم رويا پيرزاد رو خوندم که خيلی بهم چسبيد و ه.گ. هم خوندش - يک عالمه کيفش مال اين بود که فضای داستان يعنی آبادان برامون آشناست - سلاخ خانه شماره پنج کورت ونگات رو خوندم و رفتم به عرش به خصوص که الحمدالله ترجمه اش هم عالی بود و حالا هم دارم والس خداحافظی کوندرا رو می خونم. گفتم که از قافله عقبم! اين وسط دلم برای کتاب های انگليسی هم تنگ شده و احتمالا بعد از والس خداحافظی می رم سراغ يکی از اين کلاسيک های انگليسی.
اما کتی جان، Civilization II يك CD-ROM ئه، يک بازی استراتژيکه که بايد يک کشور رو بسازی و همين جور از لحاظ تکنولوژی و مهارت های اجتماعی و ديپلماتيك پيشرفت كنی و آخرش در سال ۲۰۲۰ ميلادی که کار تموم می شه بهت می گه کارت چه طور بوده و در مقايسه با ساير کشورها چطور پيشرفت کردی. برای من که خيلی جذابه.
دستور ميگوپلو رو اگه اجازه بدی فردا همين جا برات می نويسم. غذای جنوبيه و من تا وقتی نيومده بودم آبادان نخورده بودم ولی حالا همه مخلصشيم. تنده. غذای تند دوست دارين؟ من که عاشقشم. به ه.گ. می گم تا می شه بمونيم آبادان. البته نه فقط به خاطر غذاهای تندش! به خاطر آرامشش، مردم مهربونش، تلويزيون های اون ور مرزش، به خصوص کانال انگليسی کويت، فضای دل انگيز بريم که بهشت کوچيک منه، خاطره هاش و خيال راحت بچه هامون توی اين محيط آروم. فقط کاش امکانات فرهنگيش يک کم بيشتر بود.
ما يک گروه ياهو راه انداختيم برای والدين ايرانی. لينکش رو می گذارم اين بغل که هرکی دوست داشت بياد عضو بشه.
خوب ديگه برم. وای ساعت شد سه و بيست دقيقه
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]