نياز
۱۳۸۱/٧/٢٧
دختراتون رو يک وقت به دست من نسپريد!
بعضی وقتا بايد در آرزو کردن و به خصوص آرزو نوشتن احتياط کرد. يادتونه از خواهر شوهر جوونم نوشته بودم و اين که حيفم مياد که نمی تونه عشق قبل از ازدواج رو تجربه کنه؟ خب، خودتون که حدس می زنين چی شده! تجربه کرده اون هم چه تجربه ئی!! پسره دايی شاديه، همون دوست نگار که بهش سرماخوردگی داد. يک هفته بود سارا خواب و خوراک نداشت. آخرش ديروز عصر نگار اجازه گرفت که آقاهه بياد اين جا، دوتايی بشينن با هم حرفاشون رو بزنن. سارا خواست که در حياط روی تاب بشينن، گرچه بيرون هنوز حسابی گرم و شرجيه. دو تا بچه ها رو هم برد بيرون. اونا که کيف کردن با دوچرخه سواری و بازی و غيره. من هم هر چند وقت يک دفعه می رفتم از پنجره يک نگاه به اين دوتا می کردم و يک نگاه به اون دوتا! به روش کاملا اسلامی عمل شد، عين اين سريال های تلويزيون ايران. شب هم مهمون داشتيم و داشتم خيار درست می کردم و خيار و چاقو به دست می رفتم لای پرده رو باز می کردم فضولی. ولی از شوخی گذشته، برای اولين بار مزه نگرانی های مادرم رو چشيدم. برای سارا اين اولين عشقيه که از مرز رويا و خيالپردازی گذشته و حداقل به صحبت کردن رسيده. هنوز براش مزه عشق مزه توت فرنگي نوبرونه است. پسره ۲۹ سالشه، ظاهرا دو سال پيش فارغ التحصيل شده (مهندس کشاورزيه، داد بی داد ) و توی اين دو ساله کار نکرده. نمی دونم تا چه حد صادقه، تا چه حد مهربون و عاقله. اصلا نمی شناسمش. از طرفی سارا پيش ماست و در غياب والدينش احساس مسئوليت می کنم. هر چه قدر هم به خودم يادآوری می کنم که دختر ۲۱ ساله خودش بايد انتخاب کنه و تصميم بگيره در مورد زندگی خودش فايده نداره. حالا طرف رفته بروجرد خونه شون (اين جا آمده بود مهمونی پيش خواهرش يعنی مادر شادی) و قراره هفته ديگه برگرده آبادان. ه.گ. رو هم در جريان گذاشتم. فکر کنم هفته ديگه يک بازجويی از پسره بکنه! خلاصه دل واپسم. بيشتر دل واپس اين كه كار به ازدواج بكشه و زندگی خوبی از آب در نياد تا نگران اين كه همه چيز به هم بخوره و دل سارا بشكنه.
سرماخوردگی نگار تقريبا خوب شده. اولين باره كه آنتي بيوتيكش رو به صورت كپسول مي خوره و از اين موضوع كلي كيفوره. الان مدرسه شون انجمن عمومي داره براي انتخاب اعضاي انجمن اوليا و مربيان. نرفتم چون به هرحال انتخاب مي شم و چون شهريار بيداره و داره توي حياط با سارا بازي مي كنه و دلم نمي خواد ببرمش يك جايي كه يك مشت حرف تكراري مطرح مي شه و دائم بايد بهش بگم هيس نرو بشين تكون نخور.
پريروز بچه ها توي حياط بازي مي كردن. شهريار سوار چهارچرخه قديم نگار بود كه افتاد و صداي گريه اش بلند شد. از اون بچه هايي نيست كه با هر افتادني گريه كنه (نگار هم نبود، حتی وقتی طفلک من دستش توی مسابقه ژيمناستيك اون قدر بدجور شكست كه سه ساعت عملش طول كشيد و سه ماه توي آرنجش پلاتين بود) اينه كه وقتي گريه مي كنه مي فهمم بد طوري دردش گرفته. دويدم رفتم پيشش و بغلش كردم آوردمش تو. ازش پرسيدم ماماني كجات اوخ شده؟ اون هم با همون صداي گريه ايش گفت سبيلم! سبيلم اوخ شد! لازم به توضيح نيست كه من ولو شدم از خنده.
بيست تا حرف ديگه هم دارم كه بگم ولي خيلي طولاني شد. بقيه اش براي فردا.
الهام جونم مرسي كه هر روز ميايي حرفامو مي خوني
ئي ميلت هم نرسيده

و مرسي از همه دوستاي ديگه ام، دوستاي نديده ام.
كتي جون ئي ميل محبت آميز پريشبت رسيد منتها من پنجشنبه و جمعه (به خصوص جمعه) مال خودم نيستم! امشب مي شينم جوابت رو مي نويسم.
قربون همگي!
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]