نياز
۱۳۸۱/٧/٢۸
 
نگار داره خوب می شه، حالا شهريار سرما خورده. پسرکم مثل باباش وقتی می خواد مريض بشه اول شب ها بدخوابی می کنه، ناله، حرف زدن توی خواب، بی قراری. بعد از دو روز تازه علائم مريضيش بروز می کنه. خوبيش اينه که آدم غافلگير نمی شه! امروز بايد می رفتيم بيمارستان برای کنترل رشدش. توی اين سن ديگه هر سه ماه يک دفعه لازمه که ببريمش. قد و وزن و دور سرش رو اندازه می گيرن. نگار و سارا رو هم با خودم بردم. شلوغ بود و پرستار مربوطه هم با هر کس که می ره توی اتاق کلی سر صحبت رو باز می کنه و کار بيشتر طول می کشه. عوضش شهريار کلی دوست پيدا کرد! بچه ها رو بر حسب رنگ لباسشون طبقه بندی می کرد: نی نی صورتی کو؟ نی نی گرمز اومد (بچه ام ترکه!)، اون ني نی چه رنگيه، هان؟ نی نی صورتی يک ماشين سفيد داشت که بدجوری چشم پسر عشق ماشين منو گرفته بود. جناب آقای ديپلمات هم اومد سراغ كيف من كه هميشه توش بيست و پنج تا ماشين و هواپيما و سر سوييچ خرس و خرت و پرت هست كه يك وقت بگير و بنشان كم نياريم توي باشگاه و غيره! دونه دونه ماشين هاي عزيزش رو مي برد به ني ني صورتي مي داد و پيشنهاد مي كرد كه تو هم ماشين سيفيد بده با هم با هم بازي كنيم! ني ني صورتي هم به هيچ صراطي مستقيم نمي شد و محكم ماشينش رو قايم كرده بود پشتش. عوضش ني ني گرمز كه اون ور تر نشسته بود با كمال ميل يكي از ماشينهاي شهريار رو گرفت و بهش يك ويفر ميكادو داد. بعد يك ويفر ميكادو هم تعارف ني ني صورتي كرد. ني ني صورتي هم توي دلش گفت زكي و زل زد به ديوار و از ني ني گرمز هم چيزي قبول نكرد. در نتيجه شهريار ويفر دومي رو هم گرفت و آورد اين ور راهرو داد به ني ني آبي! بعد از يك مدت هم رفت توي نخ اين كه كدوم ني ني پوشك داره و كدوم نداره خلاصه بهش خيلي خوش گذشت تا بالاخره نوبتش شد. هميشه راحت با قد و وزن كردن كنار مي اومد ولي اين دفعه دم در خشكش زده بود و اتاق معاينه رو نشون مي داد و مي گفت من اون تو نميام، اون تو من رو اوخ مي كنن. فكر مي كنم توي راهرو كه بوديم صداي گريه يكي دو تا از بچه هايي رو كه معاينه مي شدن شنيده بود و ترسيده بود. پرستاره كه ما رو به اسم مي شناسه و از قديميها و با تجربه هاي بيمارستان شركت نفته فورا خودش رو زد به اون راه و نگار رو برد روي ترازو و يك دونه از اين فيل هاي پلاستيكي كه فشارشون مي دي صدا مي دن و نمي دونم چرا بهشون مي گن عروسك تاتي داد دست نگار و گفت هر كي بياد روي اين ترازو بزرگه يا اون ترازو كوچيكه بهش از اين عروسك هاي خوشگل مي ديم. شهريار كه ترسش رو فراموش كرده بود فيله رو نشون من داد و گفت اين فيله. بعد هم راحت نشست روي ترازو و فيله رو گرفت و مشغول بازي شد و لبخند. خانم پرستار يك جوجه (Twitty) هم آورد و گفتيم هر كي بره روي دستگاه قد بخوابه بهش اين جوجه رو مي ديم. شهريار چهارده كيلو و ششصد گرمي رو گذاشتيم روي دستگاه قد و توييتي رو داديم دستش. قدش ۹۰ سانتيمتر بود. بعد هم آمديم توي اتاق اصلي كه پرونده اش تكميل بشه و دور سرش رو اندازه بگيرند. دور سرش هم زياد شده بود و ملاجش كاملا بسته شده بود. خانم پرستار گفت ماشالله ماشالله هم رشدش عاليه هم هوشش خوبه، ديدين چه خوب فيل رو شناخت؟ گفتم خيلي از حيوون ها رو مي شناسه. اون هم ماشالله ماشالله مي گفت و اندازه هاي شهريار رو تكراركنان توي پرونده اش ثبت مي كرد. شهريار رو كرد به من و گفت خانم ماشالله ماشالله مي گه! همه خنديديم و خانم پرستار هم با شنيدن اين حرف گفت ماشششششالله! گفتم اگه بقيه اظهار فضل هاي شهريار رو مي شنيد ديگه بايد كارو بارش رو ول مي كرد و فقط مي پرداخت به ماشالله گفتن!
نهار هم رفتيم حكيم، ساندويچي محبوب نگار، و كلي كيف كرديم. بعد اومديم خونه و نگار حاضر شد رفت مدرسه. حالا هم دارم شهريار رو مي خوابونم. هيس! خداحافظ...
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]