نياز
۱۳۸۱/۸/٢
 
يکی دو روز بود می خواستم پيغام هايی رو که برام می گذاريد اين جا جواب بدم اما هی يادم می رفت. حالا بهترين وقته. از آخر شروع می کنم: خورشيد خانم عزيزم، آخ افسوس که نديدم قسمت يکش رو! ه.گ. برای عيدی به من بيست و يکی فيلم داده و هنوز که هنوزه همه اش رو نديديم. حالا بايد ازش خواهش کنم از فيلميه بپرسه قسمت يک اين فيلم اين جا گير مياد يا نه. اگه نبود بايد صبر کنم تا خرداد سال ديگه که بياييم تهران و دست به دامن شوهرخواهرم که فيلمنامه نويسه و يک عالمه فيلم می بينه و بهشون دسترسی داره بشم. مرسی که گفتی و دهنم رو حسابی آب انداختی! کارگردانای قسمت دومش جين اندرسن، آن هش و مارتا کوليج اند. اين جا بيشتر در موردش نوشته. امروز هم نشستيم Sweet November رو ديديم. اون هم قشنگ بود ولی البته به نظر من به پای If these walls... نمی رسيد. نگار مدرسه بود و سارا خواب ولی شهريار وظيفه خودش رو به نحو احسن اجرا کرد و تا تونست از سر و کول ما بالا رفت که مبادا فيلم زيادی بهمون بچسبه! ديگه از اين سری فيلم ها يکی ۲۸ روز رو ديدم که شاهکار بود و يکی هم پاييز در نيويورک که قشنگ بود ولی خوب مثل Sweet November روی در آوردن اشک تماشاچی حساب می کرد که ارزش فيلم رو براي من مياره پايين (گرچه اون لحظه از گریه کردنش لذت می برم
عليرضا جان، از خوندن خبر فوت پدربزرگت خيلی ناراحت شدم. اميدوارم نوشتن رو تعطيل نکنی.
رويا جون، اگه قبلا در اين سرای مجازی با هم برخوردی داشتيم تو رو خدا به حافظه کج و کوله من اعتماد نکن و برای يادآوری يا آدرس ئی ميلت رو بنويس يا وبلاگت رو اگه داری. در هر صورت از لطفت بی اندازه ممنونم. نوشته بودی خوش به حال همسرم خواستم يک چيزی رو برات تعريف کنم. ه.گ و من هم ديگه رو خيلی دوست داريم ولی خيلی کم پيش مياد که حرف های عميق و فلسفی (!) با هم بزنيم يعنی اصلا ه.گ. خيلی کم حرفه و اين تا مدت ها برای من شده بود يک مشکل گنده (به قول شهريار گندا) تا اين که بالاخره باهاش کنار اومدم. صحبت های دوجانبه ما معمولا به موارد عملی محدود می شه ولی خيلی وقت ها هم من می رم بالای منبر و حرف می زنم و می زنم و می زنم و ه.گ. خيلی که می خواد نشون بده که داره صحبت هام رو دنبال می کنه می گه هوم! اگه هم يک موقعی کم حرفی کنم دل واپس می شه و می گه تب کردی؟ مريضی؟ با من قهری؟ ولی امروز بهش گفتم از بين همه خصوصيات فيزيکی تو که خيلی خيلی دوستشون دارم صدات از همه برام عزيزتره، تو چی؟ اون هم گفت من از هيکلم خوشم نمياد. من هم با خنده گفتم نه آقای خودمحور، از چی من بیشتر از همه خوشت مياد؟ ه.گ. هم گفت از اون کله خرابت! اينه که فکر کنم حق با توئه رويا جون و ه.گ. قدر همسر فهمیده اش رو می دونه منتها به روش خودش! پس من هم می تونم با خيال راحت خودم رو بگيرم:

هه هه هه. اما در مورد تس فعلا اظهار نظر نمی کنم تا کامل بخونمش. يک استادی داشتيم که عاشق هاردی بود و تزش رو در مورد نظر سياه هاردی به انسانها گذرونده بود دائم هم از تس مثال می زد. وقتی خوندمش حتما می گم که به نظرم چه طور بود.
از نویسندگان وبلاگهای بانوی ارديبهشت و شبیه تو هم ممنون به خاطر لطفشون.
کتی جان، اين که جات رو از کجا فهميدم فکر کنم توی بلاگت اشاره کرده بودی يا شايد هم از زبونی بود که برای ياهوت انتخاب کرده بودی. در مورد مطالعه هم دقيقا می دونم چی می کشی، چون بچه های زیر دوسال بر خودشون واجب می دونن مادرها رو از لحاظ فرهنگی عقب افتاده کنن!! پيشنهاد می کنم تو هم از راه حل من استفاده کنی و کتابت را ببری توی دستشويی بخونی! خيلی بيشتر طول می کشه ولی به قول انگليسی زبونا دير بشه بهتره که اصلا نشه، مگه نه؟ ئی ميلت رو هم گرفتم و جوابش رو برات می نويسم. فونتش رو هم درشت می کنم!!
هوای آبادان بالاخره خنک شد، هورا! ديروز با بچه ها و سارا رفتم پياده روی. خوش گذشت. امشب هم می خوايم بريم شهر بازی ماشين گندا (ماشین برقی) سرسره گندا (آبشار) و فيل اسب الاغ می چرخه می چرخه نی ترسم (نمی ترسم) سوار بشن آقا شهريار و گاگا خانم (لقبی که شهريار به نگار داده). الان از پنج تا کولر گازی خونه فقط يکيش روشنه و آدم اصلا احساس گرما نمی کنه. به به. به اين می گن زندگی.
پس من هم برم زندگی کنم.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]