نياز
۱۳۸۱/۸/۱۳
 
يادداشتهايی رو که بچه ها در گروه والدين ايرانی ياهو گذاشتن می خوندم. شيدا مطلب طنزی نوشته با عنوان اظهارات حسنی در مورد گروه والدين ايرانی (البته لینک به وبلاگ شيداست نه به مطلب گروه. برای خوندن پيغامش در گروه بايد عضو والدين ايرانی باشين. خلاصه جاتون خالی که بخندين.
حالا يک جريان بامزه رو خودم براتون تعريف کنم. شهريار داره ياد می گيره که با پوشک خداحافظی کنه و کارش رو بگه و خودش رو نگه داره. يکی از مشکلاتی که داشتيم اين بود که آقايی هميشه خدا سرش گرم کارهای جالبه و دلش نمياد بازی و شيطنت رو ول کنه و بياد سيخ روی لگنی بشينه. اين بود که يک کم مقاومت می کرد. برای اين که قضيه براش جذاب تر بشه چند تا از کتاب هايی رو که دوست داشت بردم توی دستشويی و چند بار که ديد قصه خونی به راهه خوشش اومد و حالا راحت تر مياد دستشويی. اما حالا يک مشکل جديد پيدا کرديم اون هم اين که خودش هم چند تا کتاب ديگه اضافه کرده (روی هم شده ۵ تا) و معمولا حداقل خوندن ۳ تاشون رو تقاضا می کنه (بريم پر پر پر پرنده بخونيم، حالا سبز (کتاب پسری که عصبانی می شود که حاشيه جلدش سبزه)، حالا گرمز (کتاب پسری که به راحتی نمی خوابد که حاشيه جلدش قرمزه، پسرم هنوز ترکه). ديشب به ه.گ. می گفتم اگه همين جوری پيش بره کم کم بايد برای يه جيش آقا دو جلد جنگ و صلح رو واسه ش بخونيم! خلاصه ظاهراْ عادت کتابخوانی در دستشويی از من به پسرم رسيده در ضمن اين سری کتاب های «پسری که....» نوشته کارن اريکسون خيلی کتاب های خوبی ان برای بچه ها ولی نمی دونم هنوز هم پيدا می شن يا نه. ترجمه شون با رويا فرسايی بوده که الحق و الانصاف کار به اين تميزی رو تا می تونسته خراب کرده. آخه واسه يک بچه مثلاْ سه ساله آدم می نويسه «همه چيز برخلاف ميل من است»؟ اينه که من برای شهريار که می خونم جمله ها رو تغيير می دم و همه رو هم محاوره ای می خونم. به جای من عصبانی هستم می گم من عصبانيم، به جای همه آدم ها گاهی عصبانی می شوند می گم همه آدما بعضی وقتا عصبانی می شن. فکر کنم يک کم که بزرگتر بشه به اين نتيجه برسه که مامانش خوندن بلد نيست و از روی عکس ها براش کتاب می خونده! من يک دوره نمايش نامه ترجمه کردم و يک دوره هم کتاب های آموزشی ساده برای خانم های روستايی رو ويرايش کردم. مهم ترين چيز توی اين جور کارها و کار کودک به قول آقای ملکی رئيس نشر تجربه اينه که وقتی جمله رو بلند بلند بگی حس کنی يک آدم واقعی اين رو گفته و بفهمی که چی داره می گه و با چه لحنی داره می گه.
برادرشوهرم از کرمانشاه زنگ زده که ساعت ۳ تا ۴ آن لاين باش چت کنيم. حالا ساعت سه و بيست و پنج دقيقه است و بنده هم چنان سر کار تشريف دارم!
راستی توی اين مسابقه بهترين وبلاگ ها شرکت کردين؟
فعلا
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]