نياز
۱۳۸۱/۸/۱٤
 
لابد زنان ونوسی مردان مريخی رو خوندين؟ من البته نتونستم بيشتر از يک ذره اش رو بخونم چون از دست چاپ و ترجمه اش و این که دائم یک حرف رو تکرار می کنه کلافه شدم ولی همون يک ذره گاه گاهی خيلی به دادم می رسه! اگه خونده باشين می دونين که اولاش توصيه می کنه به خانم ها که مردها گاهی بايد برن توی پيله انزواشون و اون موقع نبايد سعی کنين که هی بفهمين جريان چيه و ناراحت نشين که چرا باهاتون حرف نمی زنه و به خودتون نگيرين و از اين حرف ها. ه.گ. کلا آدم کم حرفيه و وقتی می ره تو پيله انزواش ديگه لبخندش هم پر می کشه می ره و من همه اش فکر می کنم ديگه دوستم نداره؟ کاری کردم؟ حرفی زدم؟ و از اين فکرهايی که خون فمينيست ها رو به جوش مياره! (متأسفانه تربيت من خيلی آنتی فمينيستی بوده. يادمه مادرم که خيلی خيلی دوستش دارم يک دفعه صريحاْ و با تأکيد به من گفت: زن نباش! هميشه تلاشم اين بوده که اين حالت به نگار و شهريار منتقل نشه.) خلاصه چند روز بود ه.گ. اين جوری بود و من هی سوال هايی رو که داشتم دق می کردم بپرسم قورت می دادم و هی با خودم قضیه پیله انزوا رو تکرار می کردم. تا اين که آخر سر ديشب از پیله اومد بیرون. مهربون و نازنين مثل اکثر اوقات خدا عمرت بده آقای نویسنده که اسمت رو یادم رفته...
امروز جلسه معلم نگار با اولياست، ساعت چهار. خدا کنه شهريار اون موقع خواب باشه که بگذارمش پيش سارا و خودم برم. پارسال سر جلسه کلاسی شون پدرمو در آورد. گرمش بود و آروم نمی گرفت و اول غر زد و آخر سر رسيد به داد و هوار. البته امسال قراره جلسه توی سالنشون برگزار بشه نه تو کلاس و شهريار می تونه برای خودش بچرخه يا بره پيش نگار ولی کار از محکم کاری عيب نمی کنه. الان که ساعت نزديک دو ئه بيداره و داره ماشين بازی می کنه. اگه بتونم تا سه بيدار نگهش دارم برد با منه!
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]