نياز
۱۳۸۱/۸/۱٦
 
اما قضيه بچه گربه. پريروز نگار و شادی و دوست ديگه شون مهرنوش تو راه مدرسه يک بچه گربه خاکستری با راه راه های سياه پيدا می کنن و ميارنش خونه ما. بچه گربه خيلی نازيه و خيلی هم لوس و اهليه. توی حیاط نگهش می داریم ولی روز دوم برديمش حموم و برخلاف وحشت من اصلا اذيت نکرد و خيلی خوش حموم بود مثل نوزادی شهريار! تا حالا گربه به اين آرومی حموم نکرده بودم. بچه ها که خوب طبيعتاْ عاشقش شدن. دوست های نگار قبل و بعد از مدرسه ميان سرکشی. خود نگار و سارا و شهريار هم مدت زيادی رو پيشش می گذرونن. امروز صبح شهريار يک کم مونده به ۶ بيدار شد و صبحونه خورد و رفت پيش گربه. من هم در حياط يا به قول آبادانيها گيت باغ رو بستم و پرده ها رو زدم کنار و پنجره ها رو باز گذاشتم که هم صداش رو بشنوم و هم هر وقت خواستم راحت ببينمش. کلی با جناب گربه عشق کرد تا کار رسيد به جاهای باريک و ترسش ريخت و شروع کرد به کشيدن دم و گوش گربه. من هم چند دفعه بهش گفتم نکن و بالاخره گربهه عکس العمل نشون داد و ملايم شروع کرد به چنگ زدن نوک انگشت های شهريار. شهريار هم که خيلی اهل گفتمانه (!) فوری احساساتش رو برای گربه تشريح کرد تا مانعش بشه: نکن گربه! چنگ نزن، خوشم نيمياد، می ترسم، نکن! ولی ديد انگار کار با مذاکرات پيش نمی ره. در ضمن گربه روی کولر گازی بود و شهريار هم برای تماشاش رفته بود لای نرده جا کولری و نمی تونست به سرعت عقب گرد کنه. اين بود که به سياست جيغمان رو آورد و دو تا جيغ دبش کشيد (نمی دونم اين دبش ما همون خفن امروزی هاست؟ از توضيحات رامين که من اين جور فهميدم) و بعدش هم داد زد مامان! مامان! من هم پريدم و آوردمش بيرون. البته فکر نکنين که از گربه وحشت کرد. به قول خودش اصلاْ! بعد هم که ه.گ. اومد و بردش براش موتور برقی خريد (برای شهريار، نه برای گربه) يا اون جور که خودش می گه موتور سيفيد گُندای پليس که متأسفانه بوق هم داره و سوارش می شه و دنده عقب و دنده جلو می ره می خوره به اين ور اون ور و بوق می زنه. يک دفعه هم چپ کرد و از خنده روده بر شد و اومد برای ه.گ. تعريف کرد که اون جا موتور افتاد من افتادم خيلی جالب بود! ه.گ. هم با تبختر تمام پيشبينی کرد که تا سه روز ديگه دخل موتوره اومده! اميدوارم که نه چون صد و بيست هزار تومن قيمتش بود (در دو قسط) و تا حدود هفت سالگی هم می تونه وزن بچه رو تحمل کنه و من خيلی اميد بستم به اين که حالا حالاها براش کار کنه. ولی نمی دونين چه لذتی می بره. ه.گ. سفارش داده اندازه نگار هم يک تندروترش رو بيارن. يارو گفته دو سه ماه ديگه. لابد شهريار اون رو ببينه می خواد سوار اونم بشه. بايد از الآن توپخونه مو حاضر کنم که نذارم!!
نگار فردا افطاری دعوته خونه دوستش إمل. پارسال هم يک دوست ديگه اش مهمونی جشن تکليف داده بود. من تا آبادان نيومده بودم و نگار مدرسه نرفته بود به گوشم نخورده بود که بچه ها دوستاشون رو برا همچی چيزايی دعوت کنن. ما فقط جشن تولد داشتيم. چه قدر هم خوش می گذشت
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]