نياز
۱۳۸۱/۸/٢٤
 
ديروز که پنجشنبه بود و ه.گ. عصری خوب استراحت کرده بود و سردماغ بود، رفتيم ددر. اول رفتيم نگار يک کيف دستی هزارتومنی رو که ازش خوشش اومده بود برای خودش خريد و بعد هم ه.گ. ما رو آب ميوه مهمون کرد و از کنار آب ميوه ای مجله خريديم و از خود آب ميوه ای زولبيا باميه. تا آقاهه زولبيا باميه رو می چيد تو جعبه از نگار خواستم بره اون ور خيابون و از کتاب فروشی برای من کاغذ نامه بخره. کلی ذوق کرد و شرط کرد که خودش انتخاب کنه. گفتم باشه. وقتی برگشت ديدم جيگر برای من يک کاغذ نامه انتخاب کرده طرحش شبيه اين کارتون دختر مهربون بود چی بود خلاصه از اين دخترهای کارتون ژاپنی ها! من هم کلی ازش تعريف و تشکر کردم به رسم ايثار مادرانه! کاغذ نامه رو برای جواب دادن به دوست مکاتبه ای جديدم می خواستم که يک خانم فنلانديه که با شوهرش و سه تا دخترهاش توی يک روستای فنلاند زندگی می کنند و دختر بزرگه اش که هفت سالشه و کلاس اول می ره تو مدرسه ای درس می خونه که از پيش دبستانی تا آخر دبستان همه همه ۱۴ تا شاگردن و ۲ تا معلم! خود اين بچه توی کلاسيه که ۷ تا شاگرد دارن: ۲ تا پيش دبستانی، ۲ تا کلاس اولی و ۳ تا کلاس دومی!! بقيه مدرسه هم توی اون يکی کلاسن. بد نيست يک کم شاگرد براشون صادر کنيم. عوضش نگار تا حالا توی اين چهار سالی که رفته مدرسه هيچ وقت کلاس هاش از ۴۰ تا کمتر شاگرد نداشته، تازه از هر پايه ای سه تا کلاس هم دارن: سه تا اول، سه تا دوم و به همين ترتيب. فقط پيش دبستانی هاشون دو تا کلاسن. مدرسه در حال ترکيدنه. دائم دستشويی ها می گيرن (به خصوص که شيفت مخالفشون هم راهنماييه با بچه های هار!)، سقف ريزش می کنه و کم مونده زمين دهن وا کنه. نگار که به راهنمايی برسه، اگه تيزهوشان يا نمونه قبول نشد می بريمش غيرانتفاعی شرکت نفت چون هرچی اين دبستان دولتيشون خوب بود، راهنمايی دولتيش مدير بيخودی داره و مدرسه خوبی از آب در نيومده.
باز من دور برداشتم، برگرديم سر ديشب. از آب ميوه فروشی که خواستيم بريم طرف ماشين، ه.گ. چندين و چند بسته هله هوله مضر از قبيل چیپس و چی پلت که ما تا حالا فقط تعريفش رو شنيده بوديم و نديده بوديمش خريد و نگار هم معطلش نکرد و يکی از چی پلت ها رو باز کرد و تقريباْ تا آخر خورد. از اون جا که توی خونه هم آش رشته مفصلی خورده بود تو ماشين کلی اظهار در آستانه ترکيدن بودن کرد تا اين که افتاديم تو جاده ساحلی و ه.گ. داشت می تاخت به طرف خونه که نگار يک مرتبه گفت بابا می شه بريم دوغ کوچولو بخريم؟!!! نگار عاشق اين دوغ های يک نفره است. ه.گ. که گفت مگه تو نگفتی جا ندارم، نگار گفت برای چيزهای جامد جا ندارم! شهريار هم به طرفداری از «گاگا» گفت من هم دوغ گندا می خوام. هر جور ازش پرسيديم که دوغ کوچولو؟ اصرار می کرد که دوغ گندا! ه.گ. هم دم مغازه آقای عبدالله زاده که نزديک خونه مونه و اون ور باشگاه گلستان نگه داشت (قابل توجه الهام جونم) و ما توی ماشين نشستيم و ه.گ. وقتی برگشت دو تا دوغ کوچولو خريده بود به اضافه يک دوغ گنده (گندا) و يک دوغ خيلی خيلی گنده:

که شهريار هر کدوم رو خواست بخوره! البته تا به خونه برسیم و من این عکس رو بگیرم از دوغ کوچولوها فقط یک نصفه باقی موند. حالا شما بگين من حق دارم عاشق اين پدر نازنين باشم؟ ه.گ. جونم: مرسی برای همه چی.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]