نياز
۱۳۸۱/۸/٢٦
 
امروز داشتم خمير پيراشکی رو حاضر می کردم. يک لحظه ای هست تو آماده کردن خمير که درست اندازه آب به مقدار لازم می رسه و يک هو همه اون آردهايی که هر چهار مثقالشون با چند قطره آب شده بودن لوله لوله و هر کدوم يک ساز می زدن و يک راه می رفتن و از اين ور اون ور به انگشتات آويزون بودن می چسبن به هم و يک گلوله لطيف و منسجم و گرد تشکيل می دن و وقتی روغن رو هم اضافه کنی ديگه فقط دلت می خواد انگشت سبابه ات رو بکشی به اين توده نرم و يک دست و نوار نوری هم روشن باشه و کيف کنی و احساس کنی زندگی چه قدر قشنگه، چه قدر مشکلاتش که به نظر اون هم زياد و کنه و کلافه کننده ميامدن می شه با يک خنده دخترت و يک شيرين زبونی پسرت، با يک آغوش باز کردن همسرت و يک صدای شاد مادرت که پای تلفن بهت می گه صدات رو که می شنوم انگار برام قرص مسکنه (نخندين، اگه مادرتون نزديک هشتاد سالش باشه می دونين که قرص مسکن براش چه ارزشی داره!) با هر کدوم از اين ها مشکلاتش می پيچن به هم و گم می شن توی اين خورشيد گرد و قلنبه زيبايی زندگی، شادیِ بودن، لذت دوست داشتن و مورد محبت بودن.
پريروز يک خواننده غيرمنتظره پيدا کردم: نگار! از اون غيرمنتظره تر واکنشش بود که گفت خيلی قشنگ بود خوشم اومد. ديشب همگی رفتيم نمايشگاه مذهبی و قرآنی که کارت دعوتش رو مدرسه داده بود به نگار. تمام راه دست نگار توی دستم بود و برام حرف می زد. چه قدر دلم تنگ شده بود براش، برای صميميتش. خيلی حال کردم. آخرش شيش تا کتاب غير مذهبی خريد! فقط ه.گ. استفاده مذهبی کرد و ده تا مهر گرفت. ه.گ. نازنين من خريد غير عمده بلد نيست، می خواد دوغ باشه، می خواد مهر!!
برم مرغ پاک کنم برای افطار باقالی پلو با مرغ درست کنم. فعلاْ...
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]