نياز
۱۳۸۱/٩/٦
 
شهريار ديشب شيشه راست عينکم رو شکست. البته در واقع ترک خورد. چهار تا ترک که از يک نقطه اون بالا شروع مي شن و بعد از هم فاصله می گيرن، دو تای پهلويی کوتاه و دو تای وسطی دراز. مثل يک آدم، مثل نقاشی جودی ابوت از بابا لنگ دراز که هرچی کتابش قشنگ بود کارتونش مزخرف بود. (نگار نبينه!) حالا هم که همه جا تعطيله و بعد هم پنجشنبه جمعه است و فکر کنم عينکه موند برای هفته ديگه به خصوص که نمره اش هم بالاست (۶ و خورده ای) و گمون نکنم تو آبادان پيدا بشه و بايد سفارش بده. منم که بی عينک کورم در نتيجه با همين وضع در خدمت شمام و چشم راستم زياد از مونيتور استفاده نمی کنه.
ياهو اذيت می کنه و من رو به گروهام راه نمی ده نه می تونم برم تو خود گروه چيزی بنويسم و نه با ئی ميل چيزی بفرستم. خدا کنه زودتر درست شه.
امروز صبح با يکی از دوست های نوجوانم گپ می زدم که اين جا می ره تيزهوشان و خيلی بچه زبل و مطلعيه. يک ديکشنری انگليسی به فارسی آنلاين خيلی جالب بهم معرفی کرد که به صورت چت کار می کنه! کافيه مسنجر ياهوتون رو باز کنين و farsidic رو به فهرست دوستاتون add کنین. حالا مثل این که بخواین باهاش چت کنین یک کلمه انگلیسی رو وارد کنین، آناً معنیش میاد! خیلی باحاله. یک وبلاگ هم براش درست شده که کنار اسمش توی مسنجر لینکش هست. نوشته بر اساس دیکشنری آریانپور کار می کنه. اينش حيف چون ديکشنری هزاره و دکتر باطنی خيلی بهترن. ولی خيلی کار جالبی کرده. دمش گرم.
اما اون جريان جالبی که می خواستم براتون تعريف کنم. قضيه مال يکی دو هفته پيشه که يکی از دوستای ه.گ. که می خواست چند روزی با خانواده بره تهران ماشينش رو آورد گذاشت تو حياط ما که چشممون بهش باشه. وقتی برگشت صبح اومد با پسرش ماشين رو ببره، ماشين روشن نمی شد و به کمک چند نفر هلش دادن تا روشن شد و رفتن. نگار اون هفته بعد از ظهری بود. ساعت دوازده و نيم که خواست بره مدرسه، برخلاف هميشه که دم در خونه ازش خداحافظی می کردم باهاش رفتم تو حياط و تا دم در حياط يا به قول آبادانيها گيت همراش رفتم. يک مرتبه ديدم تو باغچه نزديک در حياط و پیش بوته خرزهره يک کيف سامسونت هست. گفتم حتماْ مال همون همکار ه.گ. است که صبح خواسته ماشين رو هل بده جا گذاشته تو حياط. زنگ زدم و خبر دادم. چند ساعت بعد اومد گرفتش ولی گفت نه مال خودشه نه مال پسرش و احتمالاْ مال يکی از دونفريه که همراشون بودن. چند روز بعد ه.گ. خبر آورد که مال اونا هم نبوده و ظاهراْ کيف دزديه. کيف قفل بود، بالاخره درش رو باز کردن و ديدن شماره موبايل صاحبش توشه. ه.گ. بهش زنگ زد، طرف تبريز بود و کلی خوشحال شد. می گفت از بانک که بيرون اومده يک جا توقف کرده و در ماشين رو قفل نکرده وقتی برگشته ديده کيفش نيست و ظاهراْ يک پرايد سفيد تعقيبش کرده بوده و به خيال اين که پولا تو کيفه، کيف رو برداشته بودن. ولی فقط مدارک و چک تو کیف بوده. نمی دونم چی باعث شده بود بذارنش تو خونه ما. اصلاْ نمی تونم سر در بيارم. ه.گ. می گه چون ديدن پولا توش نيست، ولی کيف که قفل بوده؟ يعنی بازش کردن بعد دوباره قفلش کردن؟ بعد هم آوردن حتی ننداختنش بلکه مرتب و صاف وايسوندنش تو باغچه؟ خلاصه خانم مارپل رو بگين بياد! ما در حياط رو معمولاْ نمی بنديم مگه اين که بچه ها تنها تو حياط بازی کنن و اگه هم ببنديم و با زنجير قفل نکنيم باز کردنش کاری نداره. اين هم شانس عجيب و غريب آقاهه. تو اين محلی که اگه دمپايی لاستيکی بذاری دم در ميامدن می دزديدن کيفش خدا می دونه چه مدت اون جا تو حیاط دم خیابون بوده و کسی نگاش نکرده!
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]