نياز
۱۳۸۱/٩/۱٥
 
ريحانه عزيزم چيزی رو برام نوشته بود که خودم از ته دل بهش معتقد بودم: آگاهی دادن به بچه. منتها با اين که من هميشه با نگار روراست بودم و از خيلی خيلی کوچيکيش واقعياتی رو براش شرح دادم که می بينم خيلی از پدر و مادرها براشون مشکله اين حرف ها رو پيش کشيدن، باز هم می بينم که البته طبيعی هم هست که خوشگلک من خطرها رو جدی نمی گيره. دقيقاْ مثل اون داستان جوجه و گربه که جوجه حرف مادرش رو باور نمی کرد و می گفت: «گربه حيوان خوش خط و خالی است فکر آزار جوجه هرگز نيست!» اون لحظه ای که دارم براش حرف می زنم تحت تأثير قرار می گيره و چند روز بعدش که شور بازی می گيردش ديگه ياد اين چيزها نيست. تازه باشه هم. فرض کنين می خواد ساعت چهار بعد از ظهر از خونه بره فروشگاه توی اين محله خلوت. اگه تنهايی بره و يک عوضی بهش حمله کنه يا بکشوندش تو ماشين و چه می دونم چه و چه، از همه اين آگاهی ها چه نفعی می بره؟ آره دوست خوبم درست حدس زدی دخترک من هم توی اين آب و هوا رشد پيشرسی داشته (خيلی از همکلاسيهاش هم همين طور) و اين نگرانی ها رو شايد خيلی از مادرهايی که دخترهای ۹ ساله دارن نداشته باشن ولی من چرا . اما نوشی جان، علی رغم همه بی امکاناتی آبادان من دلم نمی خواد از اين جا بريم و به خصوص دلم نمی خواد تهران زندگی کنيم. به قول يکی از دوستايی که اهل اين جا بود و ما در تهران باهاش آشنا شديم خاک آبادان نمک داره و ما هم نمک گيرش شديم! منی که بيست و چند سال تهران زندگی کردم الان وقتی برای ديدن خانواده ام يک هفته می ريم تهران می خوام ديوونه بشم از اون همه عصبيت و شلوغی. آبادان و به خصوص بريم خيلی آرومه و مردمش مثل خودت مهربون و خون گرمن. آدم آشغال البته همه جا پيدا می شه، اين جا هم کم نيست. ولی آدم هايی که وقت دارن به هم لبخند بزنن و حال هم رو بپرسن تو اين شهر خيلی زيادن. آرامشی که اين شهر به من و همسرم می ده باعث می شه ما هم برای بچه هامون حوصله به خرج بديم و اگه يک وقت باهاشون تندی کنيم استثنا باشه نه قاعده. اينه که دوست دارم امکانات اين جا زياد بشه نه اين که ما از اين جا بريم. و فکر نمی کنم آرزوی بعيدی باشه. هر کی آبادان رو در سال ۷۱ ديده باشه و بياد الان ببينه متوجه می شه که تو اين ده سال چه قدر اين شهر از زمين تا آسمون فرق کرده و رو اومده. فکر می کنم از اين بهتر می شه. خدا کنه که بشه.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]