نياز
۱۳۸۱/٩/۱٧
 
وقتی ه.گ. برای شهريار موتور سفيدش رو می خريد سفارش داد يک اسکوتر هم برای نگار بيارن. پريشب صاحب مغازه خبر داد که آوردنش. ديروز ه.گ. رفت و اسکوتر رو گرفت و نگار هم عشق کرد. ديشب با اين که حياط هنوز از بارون خيس بود و همه جا نسبتاْ تاريک، حتی تماشای آخرين قسمت پشت کنکوريها رو هم ول کرد و رفت توی حياط سواری امروز هم بعد از نهار سه نفری رفتن توی حياط. سارا دوچرخه نگار رو سوار شد، شهريار سه چرخه خودش رو که بهش می گه دودود و نگار هم اسکوترش رو. يک ربعی که بيرون بودن ديدم صدای گريه دردآلود شهريار مياد. دويدم بيرون و ديدم نگار با اسکوترش رفته روی پای شهريار آوردمش تو و شستم و بتادين زدم. جيغش رفت هوا که «اوخم نکن» با اين که ساعت خوابش بود و تو بغلم خوابش برد تا می گذاشتمش سر جاش می ناليد و بيدار می شد. معلوم بود خيلی درد داره. بالاخره دفعه چهارم که گذاشتمش تو تخت خوابش سنگين شد. کبود شده و يک کم زخم. نگار هم ناراحت شده بود. بهش گفتم خيلی مواظب باشه و نزديک آدما نرونه به خصوص شهريار که جهت حرکتش خيلی قابل پيشبينی نيست.
جلسه ديروز مدرسه حموم زنونه بود. معلم ها هم بودن (معلم نگار نبود) و از اعضای انجمن هم بيشتر خانم ها اومده بودن و از آقاهاش فقط رئيس انجمن اومده بود. يک دونه آقا و بيست تا بيست و پنج تا خانم! (البته اگه شهريار و علی پسر کوچولوی يکی از معلم ها رو جزء آقاها حساب نکنيم.) مديرشون هم به خاطر درد وحشتناک پشتش نتونست در جلسه شرکت کنه تا به جلسه يک جهتی بده اين بود که اکثر موارد می ديدی همه دارن با بغل دستيشون صحبت می کنن. حسنش نون خامه ای های خوشمزه اش بود که خانم ناظم آخر جلسه به شهريار يکی ديگه هم داد از بس که پسر خوبی بود همه تا می خوان محبتشون رو به يک بچه ای نشون بدن بهش شکلات و شيرينی می دن و ديگه فکر مادر بی نوا رو نمی کنن که اين بچه با خوردن اين همه مواد قندی چه انرژی کاذبی پيدا می کنه و از در و ديوار می ره بالا! سر شام شهريار ديگه دلش نميومد بشينه و رفته بود بالای صندليش وايساده بود و آواز می خوند و به ما هم می گفت برقصيم، هه هه هه. می خوند تاب تاب تاب بازی - خدا منو نندازی - اگه می خوای بندازی - بنداز تو شهر بازی! اين هم از آموزش های گاگا خانم
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]