نياز
۱۳۸۱/۱٠/٢
 
ديشب ه.گ. که از سر کار اومد وضع مزاجيش ريخته بود به هم. قبل از اين که جوشونده‌اش حاضر بشه خوابش برد. نگار هم ساعت ۸ روی کاناپه جلو تلويزيون خوابيد و ساعت ۱۰ به اصرار من و از سر و صداهای شهريار پاشد رفت تو تختش خوابيد. موند علی و حوضش. جناب علی و خانم حوض هم شامشون رو با شادی و شنگولی خوردن. من داشتم سالاد رو تموم می‌کردم و چشمم به فيلم إما (بر اساس کتاب جين آستين جونم) بود که کانال انگلیسی تلویزیون کويت پريشب پخش کرده بود و ضبطش کرده بودم و داشتم باهاش کيف می‌کردم. اما شهريار به اين نتيجه رسيد که وظيفه ملی من در اون لحظه اينه که باهاش با یک پرتقال نگون‌بخت فوتبال بازی کنم و چون ديد شوت که می‌کنه حواس من پرت تلويزيونه خيلی شيک کنترل رو برداشت و تلويزيون رو خاموش کرد بعد هم که پرتقال بازی‌مون تموم شد رفت نوار ويدئو رو عوض کرد و فيلم بچگی‌ترهای خودش رو گذاشت! بعضی وقت‌ها بد نيست بچه ۲۹ ماهه آدم هنوز از وسايل الکترونيکی خونه سر در نياره. من تا حالا به چند تا خانم بالای ۴۰ سال کارهای اوليه ويندوز رو اومدم ياد بدم (پنجره باز کردن و بستن و کوچيک کردن و منو و غيره). کلی طول کشيد تا اصلاْ با ماوس رفيق شن و لمش بياد دستشون و هی باهاش ويراژ ندن از اين گوشه صفحه به اون گوشه و نتونن متمرکزش کنن. اون وقت اين فسقلی مياد روی پای من می‌شينه ماوس رو می‌گيره دستش و عدل اون کاری که دلش می‌خواد می‌کنه. اسکرول بار رو می‌گيره می‌کشه بالا و پايين. می‌زنه روی لينک‌های تصويری خوش آب و رنگ و ... تازه وقتی هم که انصاف به خرج می‌ده و ماوس رو می‌گذاره در اختيار من بهم فرمون می‌ده که يک کم بيار بالا اون بالا رو ببينم که خانم هست! عاشق اين تبليغ‌های بالای صفحه‌های ياهوئه که مربوط به لاغری می‌شن و يک لشکر آدم مايوپوش رو نشون می‌ده. حالا تو بيا خودت رو جر بده که من می‌خوام نامه‌مو بخونم که اين پايينه. مگه به خرج آقا می‌ره؟ بگذريم. سرش گرم شد به تماشای دو سه ماهگی خودش و من هم رفتم اسباب‌بازی‌هايی رو که پخش و پلا کرده بود جمع کنم که يک هو ديدم صدای ذوق‌زده‌اش مياد که مامان، بابائه، بابائه! بعد هم می‌دويد از اين سر راهرو به اون سر که منو پيدا کنه. باهاش رفتم جلو تلويزيون ديدم يک تکه از فيلم بوده که ه.گ. کنار سبد شهريار دراز کشيده و باهاش بازی می‌کنه و حرف می‌زنه. شهريار که نه قيافه خودش رو تو فيلم می‌شناخت و نه خيلی مطمئن بود که اون دخترک لاغر و کوچولو و بی‌دندون که من می‌گم گاگاست واقعاْ خواهر عزيز خودش باشه، ه.گ. رو که نه تنها قيافه‌اش بلکه لباس تو خونه‌اش هم از اون زمان تغييری نکرده بود راحت به جا آورده بود اما فکر می‌کنم ذوق‌زدگی بيش از حدش فقط مال اين نبود، مال محبت لبالبی بود که از هر صحنه اين لحظات فيلم تراوش می‌کرد. ه.گ. عاشق خونواده‌اشه و هميشه هم به بچه‌ها همين جور محبت می‌کنه ولی نمی‌دونم ديشب شهريار دلش براش تنگ شده بود يا اگه وقت ديگه‌ای هم بود همين واکنش رو نشون می‌داد. لبخند رضايتش وقتی که نشسته بود و بازی عاشقانه بابا با «شهشيار» دو سه‌ماهه رو تماشا می‌کرد واقعاْ دلنشين بود
ديروز و پريروز روز خبرهای ناخوشايند بود. فکرم پيش خيلی‌هاست. خدا کنه از همه‌شون خبرهای خوش بشنوم به زودی...
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]