نياز
۱۳۸۱/۱٠/٥
 
ديشب رفتيم کامپيوتری خوبه. سی دی آموزش تایپی که برامون رايت کرده بود کار نمی‌کرد و قرار بود ببريم پيشش ببينيم جريان چيه. اون جا کار می‌کرد. نسخه اصليش رو داد تو خونه امتحان کنيم. نسخه اصليش هم اين جا کار نکرد. ه.گ. گفت احتمالاْ با ويندوز xp کار نمی‌کنه و فکر کنم راست می‌گه (راستی آقا دامون، تو برنامه‌مون هست که پاساژ پرشيا که معرفی کرده بودين بريم. ممنون). چندتا سی‌دی ديگه هم خريديم. اما جالبش اين جا بود که آقای صاحب‌مغازه برگشت از من پرسيد که من همونيم که وبلاگ دارم و تو وبلاگم راجع به مغازه‌اش (سی‌دی سنتر) نوشتم؟ حالا کدومتون منو لو دادين؟ ه.گ. هم فوری از موقعيت استفاده کرد و گفت يادت باشه که قول دادی هفته ديگه sims رو برامون بياری، اگه نياری تو وبلاگش می‌نويسه و همه تعريف‌هاش رو پس می‌گيره ها!! کلی خنديديم. اين هم از مزايای وبلاگ‌نويسی.
شهريار هم تا برسيم به سی‌دی‌فروشی تو ویترین يک مغازه کوچولوی سر راه يک ماشين خوشگل کوچيک آتش‌نشانی ديد و يک دل نه صد دل عاشقش شد و همون جا ميخکوب شد تا بريم براش بخريمش. (فکر کنم شهريار به اين نتيجه قاطع رسيده که اصولا هدف ما از بيرون رفتن خريد ماشين جديد برای آقاست چون هر دفعه پامون به شهر می‌رسه فوری می‌ره يک ماشين پيدا می‌کنه که بخريم!) فروشنده اين يکی مغازه صداش عين عين انتظامی بود که برای من خيلی جالب بود چون صدای انتظامی خيلی خاصه و من تا حالا نديده بودم کس ديگه‌ای تو اون مايه‌ها باشه صداش.
ديشب نگار گله می‌کرد از اين که معلمشون خيلی بددهنه و دائم داره سر کلاس فرياد می‌زنه و فحش می‌ده. دخترک پاستوريزه من تو محيطی بزرگ شده که همه هميشه احترام هم رو نگه می‌دارن و تا حالا حرف بد (البته با معيارهای من وگرنه با معيارهای نوشی جونم که ما دائم حرف‌های بدی از قبيل فين و چاکريم و مخلصيم و غيره می‌زنيم!) تو خونه نشنیده و براش خیلی گرونه که چهار ساعت در شبانه‌روز یکی بالا سرش فریاد بزنه (هرچند نه خطاب به خودش) که میمون، بتمرگ، خفه شو و غیره. معلمی که سال آخر کارشه و خسته‌تر از اونیه که بخواد با چهل و خورده‌ای بچه هار جور دیگه‌ای مدارا کنه.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]