نياز
۱۳۸۱/۱٠/٦
 
ديشب بالاخره فرصت شد و رفتيم پرشيا رايانه که آقا دامون معرفی کرده بودن. حق با ايشون بود خيلی سی‌دی‌های خوبی داشت. نگار باهامون نبود وگرنه حتماْ بيست تا چيز انتخاب می‌کرد! از همه بهتر اين که Sims رو هم داشت (سی‌دی‌سنتر گفت که چون دادستانی اهواز مغازه اهوازشون رو بسته نمی‌تونه برامون بياره) و گفت هم جداجدا ۵ تا سی‌دی‌ش رو داره و هم روی يک سی‌دی مجموعه‌اش رو. ما هم گفتيم خوب همون مجموعه‌اش رو برامون کپی کن که ديگه نور علی نوره. اما بعد از شام که نصبش کردم ديدم اصلاْ Sims نيست و Partners ئه. دماغم اساسی سوخت. حالا بايد بريم عوضش کنيم. مثل اين که من شانس Sims ندارم! اونی که خودمون داشتيم که دائم باعث می‌شد کامپيوترمون اوضاعش بريزه به هم. حالا اميدوارم اين يکی مشکلی پيش نياره چون بازيش خيييلی قشنگه.
جمعه‌ها گاهی من و نگار با هم غذا درست می‌کرديم اما با بودن سارا اين کار تعطيل شده بود حالا از امشب قراره دوباره دايرش کنيم. نگار يک کتاب آشپزی کودکان داره که غذاهای ساده و خوشمزه‌ای دستور داده و امروز ه.گ. يکيش رو انتخاب کرد که ما امشب درست کنيم. بعد بهتون می‌گم خوب شد يا نه.
امروز نهار هم که رفتيم باشگاه گلستان که هنوز تعميراتش تموم نشده و چلوکباب نمی‌ده، فقط زرشک‌پلو با مرغ. نگار و شهريار هم با اسکوتر و موتورشون اومدن! ما هم که پياده اسکورتشون می‌کرديم. شهريار تا چشمش می‌افتاد به يک بچه همچين ويراژ می‌داد و ژست می‌گرفت که دل طرف رو آب کنه! نصف وقت‌ها هم نگاش به پشتش بود که ببينه اونی که از کنارش رد شد و رفت حالا داره چی کار می‌کنه! اينش به خواهرش رفته. نگار سه سالش که بود تو زمين اسکيت شلوغ پارک ملت تهران (اون موقع من برای درسم رفته بودم تهران) ويژ سرازير می‌شد و همه‌اش عقب رو نگاه می‌کرد تا اين که درق می‌خورد به توری‌های پايين يا به پر و پای يک بيچاره بی‌نوا که می‌ديد اژدری به شکل يک بچه داره به طرفش مياد و بوم! داد و فريادهای ما هم که به جايی نمی‌رسيد چون که از يک طرف هزارتا آدم اون وسط بود و همه مشغول سر و صدا با اسکيت‌هاشون و دهن‌هاشون و از طرف ديگه هميشه يک نوار موسيقی گوش‌خراش هم روشن بود که مثلاْ اسکيت‌بازها با ريتم حرکت کنن. بعد از يک مدتی قانون گذاشتن که بچه‌های زير ۵ سال اجازه ندارن بيان تو زمين ولی مربی و بليت‌فروشه برای نگار استثنا قائل شده بودن و می‌گفتن این می‌تونه گلیم خودش رو از آب بکشه، هه هه. مربيه هم هرچی برای نگار دون می‌پاشيد فايده نداشت و بچه تحويلش نمی‌گرفت. البته وقتی آقاهه نگاه نمی‌کرد و مشغول تعليم بقيه بود نگار تماشا می‌کرد اما اصلاْ و ابداْ حاضر نبود بره از آقا ياد بگيره. يادش به خير...
دوباره جمعه عصر شد و مردهای خونه ما (ه.گ. و شهريار) خوابيدن. نگار داره اون مسابقه‌هه رو که مار و ماهی و خرچنگ داره نگاه می‌کنه. من هم برم تلفن‌هام رو بزنم و بعد برم سراغ کارهام.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]