نياز
۱۳۸۱/۱٠/٩
کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد؟
غيبتم طولانی شد، اما دستم اصلاْ نمی‌رفت که اين‌جا چيزی بنويسم. پسرداييم شنبه عمرش رو داد به شما و گرچه صميميتی در کار نبود و اختلاف سنمون هم خيلی زياد بود، خاطرات دوران بچگی و فشار دور بودن، اين همه دور بودن از خانواده و اين که هيچ کاری نمی‌تونم برای هيچ کدومشون بکنم باعث شد بشکنم. امروز صبح بالاخره يک کم بهتر شدم. اين مدت فقط می‌تونستم غيرشخصی بنويسم: جواب نامه‌های گروه والدين ايرانی و رسيدگی به سر و روی وبلاگ گروهيمون که خودم از نتيجه‌اش راضيم، گرچه ه.گ. باعث شد که يک کم رنگش رو ملايم‌تر کنم (اولش رنگ زمينه متن يک چيزی بود تو مايه کدو حلوايی خام، به به). حالا خودتون ببينين چطور شده. راستی اون جا نوشتم چطوری به بچه‌های شنوايی که زبون باز نکردن زبون اشاره ياد بدين و چطوری به بچه‌های دو تا پنج ساله خوندن ياد بدين.
ديشب برای نگار تعريف می‌کردم که چطور وقتی يک نفر می‌ميره که آدم می‌شناسدش، باعث می‌شه آدم قدر لحظه‌هايی رو که خودش و عزيزاش زنده‌ان بيشتر بدونه. براش از ايام جنگ گفتم، از روزهای بمباران و موشک‌باران تهران (ه.گ. که اهل کرمانشاهه به نظرش موشک‌باران تهران خيلی بچه‌بازی می‌اومد!) که همون وحشت، همون فکر اين که اين آخرين روزيه که زنده‌ای، که ممکنه امشب نوبت خونه تو و خونواده تو باشه باعث می‌شد چقدر تمام و کمال زندگی کنم. واقعاْ هيچ وقت به اندازه اون روزها حس نکردم که زنده‌ام، حريصانه نفس نکشيدم، هر لحظه رو تا ته تهش ننوشيدم مثل اون روزها. (البته اصلاْ و ابداْ آرزو نمی‌کنم که دوباره جنگ بشه، خدا به دور) و با اين حال شايد سوغات همون روزها است که حالا هم می‌تونم - گیریم بعد از دو روز غصه - از زندگی، از لحظه حال نهايت لذت رو ببرم علی‌رغم همه چيز.
زندگی زيباست ای زيباپسند/ زنده انديشان به زيبايی رسند
آن چنان زيباست اين بی‌بازگشت/ کز برايش می‌توان از جان گذشت...
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]