نياز
۱۳۸۱/۱٠/۱٥
 
از دعوا و سوء تفاهم متنفرم. از اين که وسطش باشم و طرفين به من استناد کنن و حقانيتشون رو بخوان من تأييد کنم متنفرم. از اين هم که يکی از طرفين دعوا باشم هم متنفرم. قبل از اين که شماها هم دچار سوء تفاهم بشين بگم که اين حرف‌ها ربطی به ميونه من و ه.گ. نداره! هنوز هم عاشق هميم و رابطه‌مون ماهه.
نگار با اين که ديشب خيلی دير خوابيد الان خودش بدون اين که صداش کنم پاشده و داره کارهای صبحش رو می‌کنه که آماده شه بره مدرسه. ديشب ه.گ. خوابش برده بود و شهريار هم تازه ساعت ۹ شب از چرتش بيدار شده بود و بعد از خوردن دو کاسه هليم بادمجون حسابی سرحال اومده بود. ه.گ. طفلک ساعت ۱۲ از خواب بلند شد ديد من و شهريار پای کامپيوتريم و نگار داره تو اتاقش برای بار دوم دنيای سوفی رو می‌خونه و ویدئو و تلويزيون هم به صدای بلند روشنن. به نگار گفت بخوابه و ما هم کامپيوتر رو خاموش کرديم و لباس‌خواب پوشيديم و مسواک زديم. خودش ديگه خوابش نبرد، شهريار هم که کاملاْ سرحال بود. سه‌تايی نشستيم پای فيلم سينمايی کانال انگليسی کويت که چون از اول نديدمش اسمش رو نفهميدم ولی يک کمدی شاهکار بود، طوری که بعضی جاها با اين که داشتم شهريار رو می‌خوابوندم اصلاْ نمی‌تونستم جلو خودم رو بگيرم و غش غش می‌خنديدم. شهريار هم برمی‌گشت می‌پرسيد چی شده؟ اونا هم خنديدن؟ هنوز به کسی خنديدن رو بلد نيست. خنده‌هاش وقتيه که ما می‌خندونيمش: با بازی و غلغلک یا کلک‌هایی که سرمون در میاره يا کارهايی که شايد هدفشون خندوندن آقا کوچولوی من نباشه (مثل عوض کردن زيرپوشش) ولی به هر حال می‌خندوندش. خلاصه فيلمه ماجراش اين بود که يک مردی آرزويی رو داره که خيلی‌ها يک موقع‌هايی دارن يعنی اين که در آن واحد بتونن دوجا يا چندجا باشن با اين تفاوت که راه رسيدن به اين آرزو رو هم داره يعنی با يک دانشمندی دوسته که می‌تونه اون رو شبيه‌سازی کنه و همين کار رو هم می‌کنه. نسخه دوم دقيقاْ عين اولی ساخته می‌شه با همون احساسات، عادات، علائق و خاطرات و قرار می‌شه اون بره سر کار و اصليه بتونه از زندگيش لذت ببره. زن اصليه هم تازه رفته سر کار و دوتا هم بچه دارن. لذت از زندگی به زودی برای آقا اصليه غير ممکن می‌شه چون بايد دائم به بچه‌ها و خونه برسه واسه همين می‌ره يک نسخه ديگه از خودش درست می‌کنه و اين يکی موظف می‌شه بمونه خونه و به خونه و بچه‌ها برسه با اين شرط که به زنه دست نزنه و شب‌ها جاشون رو با هم عوض کنن! يه چند وقت بعد هم اين دوتا نسخه‌ها می‌بينن يک کارهايی هست که خودشون حوصله ندارن بکنن مثل آشغال بردن و اين جور چيزها پس می‌رن پيش دانشمنده و از روی نسخه دومی يکی ديگه درست می‌کنن که چون کپی از روی کپی بوده خل و چل از کار در مياد! فيلم هم پر بود از اتفاق‌‌های خنده‌داری که در اثر چندتا بودن اين آدم پيش می‌اومد تا اين که آخر سر متنبه می‌شه و احساس می‌کنه زندگيش اين جوری کامل نيست و اين سه تا رو رد می‌کنه پی زندگيشون. البته حيف که کلی سانسور داشت و احتمالاْ بانمک‌ترين صحنه‌هاش تو دل همين سانسورها بود. به هرحال خيلی چسبيد.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]