نياز
۱۳۸۱/۱٠/۱٦
 
برای نوشته قبليم آقا دامون يک يادداشت گذاشته بودن و نوشته بودن که کم‌کم دارن از تشکيل خانواده وحشت می‌کنن! فکر نمی‌کردم نوشته‌هام همچين اثری بگذارن البته آقا دامون، شما بايد از ه.گ. بپرسين چون شما که قرار نيست با بچه‌ها اون جور سر و کله بزنين که من می‌زنم پس اگه برای شما قسمت ترسناکی توی نوشته‌های من باشه بايد عذاب‌هايی باشه که ه.گ. از دست ماها متحمل می‌شه !! ولی از شوخی گذشته، هرچند مادر و پدر بودن اصلاْ آسون نيست و نمی‌شه يک دستی گرفتش اما نه من نه ه.گ. حاضر نيستيم اين موقعيت رو با دنيا عوض کنيم. يک ذوق کردن نگار که توی چشماش انگار دوتا خورشيد متولد می‌شه، يک اظهار محبت آخر شب شهريار که مياد دست می‌اندازه دور گردن آدم و محکم بوس می‌کنه و می‌گه دوستت دارم جبران همه دردسرها و خستگی‌های روز رو می‌کنه، مگه نه ه.گ. جونم؟
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]