نياز
۱۳۸۱/۱٠/٢٠
 
من توی يک خانواده گسترده به دنيا اومدم و بزرگ شدم نه يک خانواده هسته‌ای. يعنی علاوه بر من و پدر و مادرم و دوتا خواهرم، خاله و شوهرخاله و دخترداييم هم با ما زندگی می‌کردن. نمی‌دونم بزرگترها از اين هم‌زيستی تا چه حد راضی بودن ولی برای من که نعمت بود. ته تغاری بودن توی يک همچی خانواده‌ای به معنی چندبرابر شدن محبتی بود که نثارم می‌شد. اين ميون کسی که هميشه مطمئن بودم دوستم داره، کسی که حتی اگه با موذی‌گری‌های بچگونه‌ام اذيتش می‌کردم نه تنبيهم می‌کرد و نه حتی اخم بهم می‌کرد شوهرخاله‌ام بود که بهشون می‌گفتيم (و می‌گیم) دايی‌جون. دايی‌جون مثل بابام برای من زحمت کشيدن و خيلی بيشتر از بابا باهام حرف زدن و به حرفام گوش دادن. دايی‌جون منبع شعر و مثل و متل بودن. يک جريانی که برام تعريف کردن و من خيلی دوستش داشتم قضيه دو نفر بود که می‌رن با هم کشمش بخورن. يکيشون تند تند می‌خورده و يکی يواش يواش. آخر که ميان پولش رو حساب کنن، اون که تندتند می‌خورده می‌گه نصف نصف ولی اون که يواش می‌خورده اعتراض می‌کنه که اگه من ده تا خورده باشم تو صدتا خوردی. انصافه من قد تو پول بدم؟ دعواشون می‌شه و می‌رن پيش قاضی تا بينشون حکم کنه. قاضی می‌گه پول کشمش رو بکنين سه قسمت. دو قسمتش رو اونی که يواش خورده بده و يک قسمتش رو اون که تند خورده. طرفين دعوا می‌مونن که اين ديگه چه حکميه. قاضی می‌گه آخه اون که يواش يواش خورده مزه کشمش رو فهميده و دوبرابر کيف کرده ولی اون يکی نفهميده چی خورده! من و دايی‌جون که جفتمون غذا رو خيلی طول می‌ديم تا بخوريم عاشق اين حکايتيم و هر وقت بقيه به فس‌فس کردنمون ايراد می‌گيرن فوری می‌گيم دو نفر بودن کيشميش می‌خوردن...! اما امروز يک چيز ديگه پيش اومد که ياد اين قصه افتادم. داشتم تس دوربرويل رو ادامه می‌دادم (نگران نباشين، چون صبح‌ها شهريار رو می‌برم تو حياط که بازی کنه و خودم هم می‌شينم روی تاب و کتاب می‌خونم، وقت کتاب خوندنم بیشتر شده و احتمالاْ ديگه به زودی تس تموم می‌شه و من کتاب بعديم رو شروع می‌کنم. شما هم از شر جمله‌های «داشتم تس دوربرويل رو...»ی من خلاص می‌شين!) و چه کيفی می‌بردم از بعضی از صحنه‌هاش، از بعضی از جزئياتش و ديدم اگه اين کتاب رو تند خونده بودم فرصت نمی‌کردم اين پاراگراف‌ها رو تحسين کنم و ازشون لذت ببرم. مثلاْ يک جا هست که تس از دست کسی که تصادفی توی راه می‌بيندش و می‌شناسدش که اين همون دختريه که فلانی فلان وقت بی‌سيرتش کرده بود فرار می‌کنه و توی يک مزرعه قايم می‌شه و شب رو می‌گذرونه و خودش رو بی‌پناه‌ترين آدم دنيا می‌ديده و احساس بدبختی مطلق می‌کرده. بعد صبح که پا می‌شه بره، بر می‌خوره به منظره کبک‌هايی که شکارچی‌ها زدن و بعضی‌هاشون هنوز نمردن و دارن جون می‌کنن و می‌ره راحتشون می‌کنه و همون جور که بينشون می‌چرخيده و يکی‌يکی گردناشون رو می‌پيچونده که ديگه درد نکشن يک هو می‌فهمه که تمام رنج‌هايی که شب قبلش حس می‌کرده در اثر يک قرارداد اجتماعی بوده که می‌شه نديده‌اش گرفت و نه دردی که ريشه در طبيعت داشته باشه مثل اون بلايی که اين کبک‌های زخمی دچارش بودن. واقعاْ قشنگ، واقعاْ... خلاصه دو نفر بودن کیشمیش می‌خوردن!
دلم برای خدای چيزهای کوچک تنگ شده. امانتش دادم به کسی که اين جا نيست. چه کتاب فوق‌العاده‌ای بود.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]