نياز
۱۳۸۱/۱٠/٢٤
 
نگار به سن عجيبی رسيده. يک وقت‌ها واقعاْ حرص آدم رو در می‌آره و يک وقت آدم از بودن باهاش کيف می‌کنه، گاهی طوری رفتار می‌کنه که آدم جرئت ابراز محبت رو نداشته باشه و يک موقع ايراد می‌گيره که چرا من رو کم بوس می‌کنی. داره به سرعت بزرگ می‌شه: هم قد و قواره‌اش و هم فکرش. ديشب موقع مسواک زدن از من می‌پرسيد دموکراسی و ديکتاتوری يعنی چی. براش توضيح دادم و گفتم کجا ديدی؟ گفت توی اين کتاب گربه در قفس شيشه‌ای که دارم می‌خونم. گفت ديکتاتوری که خيلی بده من هم اگه جاش بودم (راجع به کتاب صحبت می‌کرد) می‌رفتم مبارز آزادی‌خواه می‌شدم! جوجه کوچولوی من داره بال در می‌آره. شب‌ها هکلبری‌فين رو براش می‌خونم. چند وقت پيش که سرم گرم آماده کردن شهريار برای خواب بود حوصله نگار از انتظار سر رفت و خودش هکلبری رو برداشت و شروع کرد خوندن. داشتم دنبال شهريار می‌کردم که لباس خوابش رو تنش کنم (بازيشه که از دستم فرار کنه. يک دفعه که عجله داشتم و گفتم وايسا زود لباست رو عوض کنم می‌خوايم بريم ددر، گفت مامان آخه اجازه بده کلک بزنم فرار کنم. خيلی کيف داره!) که نگار گفت مامان ببين اين جيم چی گفته (جيم برده فراری توی هکلبری‌فين بود، يادتونه که؟) گفتم چی؟ گفت ببين می‌گه می‌خوام پول در بيارم برم زنم رو بخرم، مگه زن خريدنيه؟ براش توضيح دادم که برده‌ها ملک طلق صاحبانشون بودن و زن جيم برده بوده و تنها راه پيوستنش به جيم اين بود که جيم بخردش. فکر کرده بود که جيم مجرده و برای ازدواج بايد پول بده. از توضيح من جا خورد. براش بيشتر از برده‌داری تعريف کردم، از اين که اراده‌ای نمی‌تونستن از خودشون داشته باشن، از خانواده‌هاشون که از هم می‌پاشيده وقتی ارباب يکيشون رو می‌فروخته، از اين که بچه برده هم برده بوده، از اين که مثل گله‌داری که گوساله‌ها و بره‌هايی که به دنيا می‌اومدن ثروت گله‌دار رو اضافه می‌کردن، اين بچه برده‌ها هم باعث پولدارتر شدن ارباب‌ها می‌شدن. ريشه‌ها رو دارم ولی کلبه عموتم رو نه. دلم می‌خواد هردو رو باهاش بخونم.
البته يادم نرفته که نگار فقط ۹ سالشه. کافيه سر ميز که کنار شهريار می‌شينه و با هم شوخی می‌کنن يا شب که روی تخت بالا و پايين می‌پرن و قهقه می‌خندن يا عصر که سر کامپيوتر با هم کشمکش دارن که نوبت کيه بازی کنه نگاش کنم و يادم بياد که سن نگار سن جمع اضداده
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]