نياز
۱۳۸۱/۱٠/٢۸
 
ديشب برای اولين بار در آبادان به مغازه‌داری بداخلاق و تهرانی‌مآب برخورد کردم. اين مدتی که من آبادان زندگی کردم يکی از چيزهايی که هميشه ازش لذت بردم خوش‌رويی و اعتمادی بوده که مغازه‌دارهاش به مشتری نشون می‌دن. اين مردم‌داری گاهی به جايی می‌رسه که همون طور که يک بار هم نوشته بودم انگار دلشون نمياد مشتری رو رد کنن و بگن نداريم و در عوض می‌گن قراره هفته ديگه برامون بياد اما ديشب صحنه‌ای ديدم که گرچه در تهران کاملاْ عادی و منطقی و پذيرفته‌شده است اين جا برام بی‌سابقه بود. قضيه اين بود که ه.گ. چند شب پيش گفت شهريار زيادی ماشين می‌خواد براش بخريم و تا يک مدتی تعطيل. نگار هم که نمی‌تونه ناراحتی شهريار رو تحمل کنه وقتی ديد ديشب شهريار همه‌اش حرف ماشين سياهی رو می‌زنه که تو مغازه ديده گفت بابا خودم با پول توجیبیم براش می‌خرم. ه.گ. البته آخرش نگذاشت نگار پولش رو بده ولی خيلي تحت تاثير اين محبت خواهرانه‌اش قرار گرفتيم و قرار شد بريم اسباب‌بازی‌فروشی مربوطه. شهريار هم که شنيد گاگا می‌خواد براش ماشين بخره ذوق‌زده شد و گفت ماشين سياه و قرمز و سبز و نارنجی و بنفش و همّه‌اش رو می‌خوام! (همه رو مثل عمه با تشديد می‌گه) خلاصه رفتيم و ديديم ای داد جمعه است و اسباب‌بازی‌فروشيه تعطيله. نگار گفت بابا، اين طفلک به هوای ماشين خريدن از خونه بيرون اومده. بريم يک جای ديگه دست خالی برنگرده. اين بود که سر ماشين رو کج کرديم و توی خيابون اميری رفتيم و سر پاساژی نگه داشتيم که همون اولش دو سه تا اسباب‌بازی‌فروشيه. يکيش قبلاْ چشم شهريار رو خيلی گرفته بود. رفتيم سراغ اون. مغازه خيلی کوچيکيه و با اين که فروشنده داشت جواب زن و مردی رو که قبل از ما وارد شده بودن می‌داد يک قدمی ما وايساده بود و چند بار هم نگاهمون کرد دید که شهريار داره ماشين‌هايی رو که آقاهه خيلی شيک روی پيشخوان و دم دست گذاشته بود با ذوق و شوق بررسی می‌کنه و می‌گه که رنگ قرمزش رو می‌خواد و رنگ سياهش رو. ه.گ. هم که قرمزه و سياهه رو برداشت داد دست شهريار باز آقاهه چيزی نگفت. بعد که ه.گ. پرسيد اينها چند می‌شن تازه گفت اينها امروز برامون اومده و قيمت نخورده. ه.گ. ماشين‌هاي جورواجوری رو که پشت سر آقاهه تقريباْ نصف ديوار مغازه رو گرفته بودن و منظم تو قفسه چیده شده بودن نشون داد که اينها چطور؟ فروشنده بی‌حوصله جواب داد که همه بار امروز بودن و هيچ کدوم قيمت ندارن. شهريار از همه‌جا بی‌خبر ماشين‌هاش رو سفت گرفته بود و با لذت نگاهشون می‌کرد. ه.گ. به آقاهه گفت اين بچه رو که نمی‌شه راضی کرد از اين ماشين‌ها دل بکنه. شما بذار ما اين‌ها رو ببريم فردا بياييم حساب کنيم. اين پيشنهادی بود که به طور معمول در همچی موقعيتی خود فروشنده‌های آبادانی می‌کردن. هميشه ديده بودم که دل مشتری به خصوص مشتری‌های کم‌سن و سال حتی برای فروشنده‌های خرده‌پای آبادانی بيشتر از سود آنی ارزش داره. مطمئن بودم که مرد به خاطر دوتا ماشين کوچولو که حداکثر هرکدوم سه هزار تومن قيمت داشتن حاضر نمی‌شه دل کوچولوی شهريار رو بشکنه. اما طرف خيلی راحت و سرد گفت اين جوری که نمی‌شه. به شهريار گفتم آقا اين ماشين‌ها رو نمی‌فروشه. اين‌ها رو بگذاريم اين‌جا و بريم يک مغازه ديگه خوشگل‌ترش رو بخريم. ولی شهريار ماشين‌ها رو سفت تو بغلش گرفت و گفت نه. مجبور شديم به زور ازش بگيريمش و با گريه بغلش کنيم و بيرون ببريمش. خوشبختانه در رديف روبرويی پاساژ يک مغازه ديگه بود با يک فروشنده جوون خوش‌اخلاق که فوری چهارتا ماشين رديف کرد جلومون. گفتم الان شهریار هرچهارتاش رو برمی‌داره! بهش گفتم مامان، دوتاش رو بردار. يکی برای اين دست، يکی برای اون دست. شهريار هم با دست راست يک قرمز برداشت داد دست چپ و يک سورمه‌ای برداشت و قرمزه دست چپ رو چپوند زير بغل چپش و سورمه‌ايه رو با دست چپش گرفت و با دست راست خاليش يک ماشين سياه برداشت! همه‌مون خنده‌مون گرفت از جمله آقای فروشنده و چون هيچ کی اندازه ما بچه‌اش رو لوس نمی‌کنه فوراْ تسليم شديم و هر سه تا رو براش گرفتيم به اضافه يک عروسک دراز (از شهريار بلندتر) برای نگار که يک دل نه صد دل عاشق عروسکه شده بود. آخر شب که داشتم شهريار رو برای خواب آماده می‌کردم گفتم ماشين‌هات رو دوست داری؟ گفت آره. گفتم سه تا ماشين خريدی هان؟ گفت آره گرمز برداشتم، آبی برداشتم، سياه برداشتم، تو خنديدی، بابا خنديد، آقا خنديد؟ گفتم آره شيطون و تو دلم گفتم خوب راه خرکردن ما رو پيدا کردی!
گمونم ما صدتا بچه هم داشته باشيم آخرش ياد نگيريم سر حرفمون وايسيم اگه بخواد به قيمت رنجش بچه باشه
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]