نياز
۱۳۸۱/۱٠/۳٠
 
شهريار ديروز از صبح يک بند بازی کرد و از خواب ظهر هم چشم پوشيد تا اين که ساعت هفت بالاخره از پا افتاد و خوابش برد. نگار نمی‌دونم به چی حساسيت داده و دور تا دور لب‌هاش متورم و ملتهبه. قرمز شده و می‌سوزه. ديشب ه.گ. بردش دکتر و اون هم قرص لوراتادين و پماد بتامتازون داد که با مصرفشون بهتر شد. ه.گ. هم که خيلی خسته بود ساعت نه ديگه رفت خوابيد. من و نگار هم يک کم بعد از يازده خاموشی داديم و چشم‌هامون رو بستيم. شهريار ساعت ۵ صبح بيدار شد. شير خواست (به قول خودش شير يخچال) با بيسکويت. ه.گ. هم که بيدار شده بود به من گفت تو برو باز بخواب من پيششم. صدای شاد و صاف شهريار می‌اومد که در حين خوردن تلی‌تابيز هم نگاه می‌کرد و برای ه.گ. تعريف می‌کرد که چی شده تو فيلم. خوابم برد تا نزديک شش و نيم که ه.گ. می‌خواست بره سر کار و صدام زد.
تس دوربرويل پنجشنبه تموم شد و جمعه کتاب جذابی رو شروع کردم به اسم بانوی ليل (بر وزن فيل - يک جور درخته) نوشته محمد بهارلو. اين کتاب رو دوستم از دکتر صالحی دندونپزشک امانت گرفته و بعد از اين که خودش خونده و خوشش اومده امانت داده به من! سارا که اين‌جا بود خوندش و خيلی خوشش اومد. من هم شديداْ کشيده شدم. از اون کتاب‌هاست که حسابی فيلميه و می‌تونی قشنگ مجسمش کنی. اگه نخوندينش و پيداش کردين بخونين. الان وسط‌هاشم ولی نمی‌دونم بشه در روزهای آتی هم با همين روال بخونمش چون فردا شب قراره مادر و پدرم که پنج ماهه نديدمشون و خيلی دلم براشون تنگ شده بيان پيش ما و مقدمه‌اش اينه که خونه بايد تميز بشه! ه.گ. از اين موضوع خيلی خوشحاله خونه ما مثل اين شهرستان‌هاست که فقط وقتی يک کله‌گنده‌ای می‌خواد بياد بازديد تر و تميز می‌شن! البته به نظر خودم الان از مثلاْ پنج سال پيش خيلی بهتره. اينه که مطابق معمول خوش‌بينم که پنج سال ديگه از الان بهتر باشه. آرزو بر جوانان عيب نيست البته نمی‌دونم چرا اين جوری ساختن اين مثل رو. مگه پيرها نبايد آرزو کنن، عيبه؟ من دلم می‌خواد تا روز آخر زندگيم نه اميدم رو از دست بدم نه آرزوهام رو.
خوب ديگه برم نگار رو يک دفعه ديگه صدا بزنم که پاشه. نگار دوضرب از خواب بلند می‌شه. با ندای اول يک دستش رو با پنج انگشت کشيده بالا مياره که يعنی ۵ دقيقه ديگه بذار بخوابم. با ندای دومه که بالاخره دل می‌کنه از تخت و بلند می‌شه.
Niaz

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]