از محاسن خواندن پیغام هايی که لطف کرده بوديد و برايم گذاشته بوديد حصول اين يقين شيرين بود که آقای دريابندری زنده اند. ممنون نيما جان و همه دوستان. حق با سپيده بود و من نمی بايست خبر تاييد نشده رو اين جا می نوشتم. خوب، همون طور که هميشه به دخترکم دلداری می دم آدم از هر اشتباهی چيز ياد می گيره.
و اما خبرهای اين يک ماهه. اولا خواهر زاده ام که نگرانش بودم کنکور قبول شد و حالا در دانشگاه علامه محدث نوری در نور مديريت صنايع می خونه. نوه داييم هم که همون معماری آزاد تهران جنوب رو می ره. جفتشون عاقبت به خير شدن خدا رو شکر.
دختر نازنينم، نگار ۹ ساله من، رفت کلاس چهارم. با کل اون مراسم هميشگی اول مهر از جمله عکس گرفتن ها که کفر نگار رو در مياره. با اين که عاشق مدرسه است از حرص اين عکس گرفتن های من چنان به قول داییم قيافه ايل بغوز گرفته که آدم خيال می کنه دارن به زور می فرستندش مدرسه! خودتون قضاوت کنيد
1-Mehr-81-2.jpg
در ضمن اون ديوار آجريه ديوار مدرسه نگاره که صاف جلوی خونه ما است و اينش خيلی کيف داره. محض اطلاع آبادانيهای قديمی عزيزم هم بگم که اين همون مدرسه رويای سابقه منتها اون وقت ها دورش ديوار نداشت و بعد برای محافظت از دخترهای مردم اول دورش رو ايرانيت کشيدن و بعد هم که پولشون رسيد ديوار آجری. حياط ما هم چنان که می بينيد مثل بقيه حياط های بريم ديوار نداره و به جاش به اصطلاح اين جايي ها فنس (fence) داره. البته اين جا به حياط مي گن باغ و به حياط خلوت مي گن حياط. خوب قاطي كردين يا باز هم بگم؟ مثل رشت كه به لباس پشمي مي گن بافتني و به بافتني مي گن كاموا و به كاموا مي گن نخ! البته اين يكي ديگه منحصر به رشت نيست و جاهاي ديگه هم شنيده امش.
نيمه شهريور رفتيم كرمانشاه و يك هفته اي پيش خانواده شوهرم مونديم. وقتي هم مي خواستيم برگرديم خواهر شوهر ۲۱ ساله ام رو با خودمون آورديم و الان هم پيش ماست. بچه ها عاشقشن و من هم خيلي احساس آرامش مي كنم از بودنش در اين جا. آدم راحت و خوش اخلاقيه و با اين كه نقاط مشتركمون كمه ولي با هم خوب كنار مياييم. از همه بهتر هم اينه كه بچه ها دائم دور و برشن و من مي تونم سير بشينم پاي كامپيوتر و ترجمه!
يك چيز ديگه رو هم بنويسم و بعد برم. امسال كه رفتيم براي نگار روپوش بخريم ديديم مدرسه اجازه داده روپوش مدل دار براشون بدوزن. جيب هاي تزئيني، چاك پشت، ساسون و غيره. مدرسه نگار دولتيه و معمولا سخت گيري مي كنه. مثلا پارسال گفته بودن لوازم التحرير باربي كسي اجازه نداره بياره و اگه دفتر باربي داريد روش رو كاغذ كادو بگيرين كه معلوم نشه! نگار هم البته از اين بابت كلي غر زد و دلش سوخت ولي امسال بتش شده هري پاتر و دفترهاي هري پاتر گرفته. فقط دفتر دينيش از دفترهاي پارساله و يك باربي خوشگل آن چناني روشه!! خودش متوجه irony انتخابي كه كرده نيست، هه هه. پرسيدم ازش كه مگه امسال چيزي نگفتن كه باربي نيارين؟ گفت نه معلمامون طرف ما رو گرفتن! القصه، دختر قرتي من كه الحمدالله در اين يك مورد به مادر امل و سيخ و مجسمه اش نرفته كلي از خوشگلي و غيرگوني وار بودن روپوش امسالش ذوق كرد 1.gif
خوب ديگه عقده همه اين يك ماه نوشتن رو امروز خالي نمي كنم، نترسيد! بقيه اش براي فردا!
ممنون از همه تون.

/ 2 نظر / 6 بازدید
كتي

آزيتا جان سلام خيلي ممنون كه به من سر مي زني. بلاگت جديدت رو خوندم چقدر بامزه مينويسي. راستي گل دخترت ماشالله چقدر خانومه. حتما برات ميل مي نويسم تا راهنماييم كني. ممنون مي شم.

دلارام

سلام. خوشحالم كه يك مامان بلاگ نويس ديگه رو هم شناختم.