يکی اين که خيلی ذوق کردم چون با گوگل می شه اين وبلاگ رو پيدا کرد! قبلاْ وبلاگهای بلاگ اسپات رو می ديدم تو جواب جستجوی گوگل ولی امروز اولين باری بود که می ديدم پرشين بلاگی ها رو هم پيدا می کنه. يوهو يوهو 1.gif
دوم اين که عيد فطر داره می شه و عيد فطر تو آبادان خيلی جدی تر از تهرانه. برای بومي ها مثل عيد نوروزه. خونه تکونی می کنن، ديد و بازديد می رن، عيدی می دن. شهر هم ولوله است. ديشب رفتيم اميری، آخرين زولبيا باميه ماه رمضون رو هم خريديم. چه خبر بود. من معمولاْ از شلوغی لذت می برم اما تازگی ها اين قدر حواسم به نگار (و حالا سارا هم) هست که مبادا کسی بهشون چپ نگاه کنه که ترجيح می دم خيابون ها برهوت باشه! نگار خيلی زود داره بزرگ می شه. پريروز چلچراغ رو می خوندم (شماره قديمی ترش رو) و يک قسمت داشت در مورد محدوديت. دخترهايی که نامه نوشته بودن و حرف دلشون رو زده بودن، حرف هاشون رو که می خوندم می ديدم عين احساسيه که نگار داره. طفلک دخترکم رو محدود کرديم به خاطر اين که يک عده الاغ کثافت می تونن همه جای اين مملکت راست راست راه برن و به دخترها تعرض کنن و نيروی انتظامی هم علناْ بگه ما نمی تونيم امنيت خانم ها رو تأمين کنيم. نمی تونه تنهايی حتی توی پارک باشگاه که قاعدتاْ بايد جای امن و محفوظی باشه بازی کنه، اجازه نداره تنها بره قدم بزنه و هزارتا چيز ديگه. وقتی ياد بچگی خودم می افتم از اين که دخترم داره توی اين قفس دلتنگ بزرگ می شه گريه ام می گيره. می دونم هم که از چشم ما می بيندش. تازه من اگه اون مدت که تهران بوديم در سن و سال نگار محدوديت تنها به خيابون نرفتن رو داشتم در عوض هزار و يک امکان تفريح بود که با خواهرم يا دخترداييم يا بابام يا همه خانواده با هم بريم و روزهام رو پر بکنيم از شادی و ياد گرفتن و خاطره های خوب. اين کوچولوی من که ديگه خيلی هم کوچولو نيست و گرفتاريش همينه کجا بره؟ از وقتی دستش تو مسابقه ژيمناستيک شکست از ژيمناستيک محروم شد. يک مدت می رفت سواری که اون هم ملغی شد. کلاس فوتسال تابستونش با شروع مدارس تق و لق شد. اين جا نه موزه جذابی داره نه فرهنگسرا. کتابخونه کانونش از کتابخونه شخصی نگار کمتر کتاب داره. تازه مشکل نگار با کتاب حل نمی شه چون دائم کتاب دستشه. من دلم می خواد ببرمش تئاتر، نمايشگاه، پارک های جورواجور، بگذارمش يک کلاس نقاشی درست و حسابی، ببرمش کنسرت. دلم می خواد يک مرکز درست و حسابی باشه که برای بچه های همسن و سال اردوهای خوب بگذاره مثل پيشاهنگی خودمون. يک چيزی که فقط نخواد کله هاشون رو پر بکنه از ايدئولوژی، يک جايی که ديدش اين نباشه که خوش بودن و خنديدن برای بچه ۹ ساله گناهه. گلوم پر بغضه. يک وقت ديگه ادامه می دم.
اگه عيد دارين عيدتون مبارک

/ 3 نظر / 6 بازدید
نوشی

میفهمم .... امیدوارم زودتر بتوانید از آبادان بیائید.

مادر یک روشندل

عید شما مبارک سلام خیلی وقت بود ازت خبر نداشتم ، لینکت هم نداشتم که بهت سر بزنم . اگر دختر خانمت فقط 9 سالشه حالا زوده که یه کمی بیشتر مواظبتش کنی مگه اینکه مثل جنوبیا زود به رشد و اندازه خانمی رسیده باشه ، اصولا ما زنها وقتی کوچولویم و تازه به سن رشد میرسیم از اتفاقات دور و برمون هیچ نکته منفی رو نمیبینیم، پس بهتره به جای محدودیت در رفت و آمد و معاشرت قبح اجتماعی و فردی کارهای برخی جوانها که حرکات غیر عادی رو دارند رو براش توضیح بدی ، به زبان خودت البته سعی نکن جوانها را از چشمش بندازی یا از جوونهای خیلی موفق براش مثال بیاری چون اونموقع جبهه میگیره ، هیچ خانواده ای با محدود کردن نمیتونه جلو فساد بچه رو بگیره فقط با آگاهی دادن میتونی برای همیشه از بیرون رفتن دخترت خاطر جمع باشی ...

مادر یک روشندل

... جوانها دوست دارند علت منع رو بدونند و اگر دختر نازنینت بدونه شما برای اون نگرانی و این کار برای سلامت روحی جسمی اونه مطمئنا با خیال راحت به حرفهات گوش میده نه با شک و تردید . ببخشید که به خودم اجازه اظهار عقیده دادم ولی این موضوع محدودیت دختران برای من خیلی جای حرف داره عقیده من اینه که ذکر شد حالا درست و غلطش رو نمیدونم اگر اظهار نظری در این مورد دارید برام بنویسی ممنون میشم .خوشحالم که هنوز بعضی ها برای این مسئله تو خانواده فکر میکنند تازگی ها مد شده بچه به سن رشد که میرسه خانواده میگه بزار هر کاری میخواد بکنه ، جوونه .خوشحال میشم به منم سر بزنی . من وقت کافی برای خواندن نامه های گروپ والدینو ندارم چون مدت اکانتم محدوده مایلم وقتمو برای بلاگم بذارم ، متاسفانه از این گروه نمیتونم استفاده کنم و میخوام اگر بشه حق عضویتمو پس بدم . خیلی طولانی شد ببخشید . تا بعد