دارم تس دوربرويل رو مي خونم (آره هنووووووز! وقتی آدم فقط تو دستشويی کتاب بخونه همينه ديگه! می خواين ملينی چيزی بخورم؟ تازه خيلی هم خوب رفتم جلو با اين حساب: ۱۱۰ صفحه اش رو خونده ام؛ کلاْ ۳۸۴ صفحه است. چند ماه ديگه تمومه 8.gif) يک قسمت هاييش خيلی بهم می چسبه. نمی دونم وقتی تموم شه نظرم نسبت به کلش چيه ولی يک حسن اين که آدم اين قدر با طمأنينه کتاب بخونه اينه که خوندن هر پاراگرافش مثل گاز زدن آروم و با حس و حال به يک سيب آبداره. مزه هر گازش جدا جدا تو دهنت می مونه. مثلاْ يک قسمتی داره که نوزاد تس در حال مرگه و تس می ترسه که بچه بدون غسل تعميد بميره و يک راست بره جهنم و گرفتار عذاب ابدی بشه و وقتی باباش از ننگ اين بچه نامشروع نمی گذاره که تس بره نصف شبی کشيش خبر کنه تا صبح به نفس های بچه گوش می ده و خيال های وحشتناک می کنه و آخرش خواهر برادرهای کوچيکش رو بيدار می کنه که دورتادور خودش و بچه اش رو بگيرن و دعا بخونن و خودش نوزاد رو غسل تعميد می ده. نمی دونم برای اونايی که بچه ندارن اين صحنه چه قدر گيرا بوده. آدم با بچه خواه ناخواه وصل می شه به آينده. نگاش که می کنه يک وقتايی می ره تو فکر که ده سال ديگه چه جور آدمی شده، چی کاره اس، کجاس، خودم کجام؟ زنده ايم؟ و بعد اين فکر عذاب آور که اگه من بميرم يا اون بميره چی می شه. زن و مرد هر چه قدر که عاشق هم باشن، هر چه قدر که فکر کنن به هم وابسته ان باز يکی شون که بميره راه اون يکی شايد تاب برداره ولی کم و بيش و دیر و زود در همون مسيری که بود می افته. اما بچه ای که مادرش وسط راه قبل از اين که شخصيت بچه شکل بگيره می ميره ضربه عمیقی می خوره مگر اين که شانس بياره و فوری يک نامادری نازنين، يک نومادر در واقع، پيدا کنه. و مادری که بچه اش رو از دست می ده زخمی ور می داره که ... نه نمی خوام ادامه بدم. نمی خوام ... بگذريم. برگرديم سر تس. دوست دارم چند خط از اين قسمت شاهکار رو اين جا بنويسم. ببخشين که انگليسيه


The infant's breathing grew more difficult, and the mother's mental tension increased. It was useless to devour the little thing with kisses; she could stay in bed no longer, and walked feverishly about the room.0
O merciful God, have pity, have pity upon my poor baby!" she cried. "Heap as much anger as you want to upon me, and welcome; but pity the child !0


خدا مي دونه كه اين فرياد شبانه تس از دل چند ميليارد مادر تا حالا بلند شده. اي كاش همه بچه ها شاد و سالم باشن. مي دونم آرزوي محاليه ولي كسي كه يك دونه آرزوي محال هم نداشته باشه كه آدم نيست!
در ضمن آخ از دست اين پرشين بلاگ و انگليسي نويسيش. واسه اين كه نقطه و علامت تعجب سرجاشون بمونن و نپرن اول جمله مجبور شدم دو تا صفر بي معني بعدشون تايپ كنم. تازه علامت گيومه اول و آخر حرف تس رو هم هركار مي كردم جاش عوض مي شد مي رفت جاهاي نامربوط اين بود كه از خيرشون گذشتم.

/ 5 نظر / 6 بازدید
گذر

چه بامزه .راستش ما تو خونه قبليمون يه طاقچه تو دستشويي داشتيم كه مثل يه كتابخونه كوچيك كرده بوديمش .فقط هميشه حواسم جمع بود كه اگه قرار بود كسي بياد خونه مون قبلش اونارو جمع كنم.

نوشی

سلام. ممکنه به منم یه سری بزنین؟

نوشی

سلام و ممنون که سر زدین. ممنون که اسمتونو گفتین! راستی شما کجایی هستین؟ سختتون نیست جنوب زندگی میکنین؟ و یه سوال دیگه هم دارم که بعدا میپرسم. بازم بیایین.

فاطمه

سلام ممنون كه به من سر زدي. اميدوارم هميشه موفق و پيروز باشي.

نازنين

سلام :) ممكنه خواهش كنم به من ياد بديد چطور توي وبلاگم (در حاشيه‌ي صفحه‌ي اصلي) لينك بذارم؟